جستجو در انجمن‌ها

(جستجو‌ی پیشرفته)

آمار انجمن
» کاربران: 203
» آخرین کاربر: guideiranfrance
» موضوعات انجمن: 95
» ارسالهای انجمن: 105

آمار کامل

کاربران حاضر
ما 7 کاربر حاضر در انجمن دارید
» 0 کاربر عضو | 7 مهمان

آخرین موضوعات
موزه های پاریس
انجمن: اماکن گردشگری
آخرین‌ارسال: guideiranfrance
دیروز, 07:26 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1
تابلو استیل چیست و چه کار...
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: panel123
دیروز, 03:17 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 5
سایت راهنمای گردشگری و نی...
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: guideiranfrance
23-05-2018, 01:33 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 16
گردشگری
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: farsaj
21-05-2018, 01:24 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 12
سیستم قفل هوشمند درب ترک ...
انجمن: خدمات ساختمان
آخرین‌ارسال: alferedo65
20-05-2018, 10:58 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 19
صنعت چاپ ایران و چشم اندا...
انجمن: گفتگوی آزاد
آخرین‌ارسال: چاپ فاکتور
20-05-2018, 05:26 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 17
ковши норийные купить в у...
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: Michaelappag
18-05-2018, 04:57 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 111
سایت راهنمای گردشگری و نی...
انجمن: معرفی سایت های گردشگری
آخرین‌ارسال: guideiranfrance
18-05-2018, 03:13 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 18
ковши норийные в волгогра...
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: Michaelappag
17-05-2018, 04:23 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 120
Vixen motorhome
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: Williamhvpen
12-05-2018, 07:10 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 102

 
  سی دی شانسی
ارسال‌شده توسط: farsaj - 29-03-2018, 04:04 AM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

اسباب بازی نوعی وسیله برای بازی کردن و سرگرم شدن کودکان و در برخی مواقع بزرگسالان است. اسباب بازی ها انواع مختلفی دارند و از جنس ها و مواد مختلفی تشکیل شده اند.

اسباب بازی ها در دو نوع استاندارد و غیراستاندارد تولید میشوند.
آنهایی که استاندارد هستند معمولا روی جعبه آن نشان پرچم کشور تولید کننده ثبت شده است. اسباب بازی ها ریشه ی ماقبل تاریخی دارند.
اسباب بازی ها ویژگی های گوناگونی دارند اما نخستین ویژگی آنها برانگیختن حس کنجکاوی کودک است,که باعث جذب کودک میشود.
اسبا بازی باید سوالات گوناگونی را در ذهن کودک ایجاد کند,یکی دیگر از شاخص ترین ویژگی های یک اسباب بازی نو بودن و مدرن بودن آن است. یادتان باشد اسباب بازی باید پاسخگوی سوالات و خلاقیت کودک شما باشد.
یکی از رایج ترین و محبوب ترین اسباب بازی ها , اسباب بازی شانسی است که باعث ایجاد شادی دوچندان در وجود کودک میگردد.کودک با دریافت اسباب بازی شانسی ,علاوه بر اسباب بازی صاحب خوراکی و سی دی شانسی میشود که این برای اون حسی بسیار دلپذیر است.
یادتان باشد اسباب بازی ها باعث تلف شدن وقت کودکان ما نمیشوند بلکه حس کنجکاوی و خلاقیت آنها را تقویت میکنند که این بسیار خوب و دلپذیر است.

چاپ این بخش

  سئو داخلی
ارسال‌شده توسط: farsaj - 29-03-2018, 03:57 AM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

سئو به مجموعه کارهایی گفته میشود که باعث بهبود جایگاه سایت در موتورهای جستوجوگر میشود.
- اصطلاحات رایج در سئو داخلی (On page seo)
 
    سئو داخلی (on page seo)
    متن لنگر شده (anchor text) انکور تکست
    نقشه سایت (Site map)
    Robot text
    طراحی ریسپانسیو
    عکس های وکتور در وب (SVG)
    صفحات موبایلی (AMP)
    صفت ALT تصاویر
    کلمات کلیدی
    تگ های متا (meta tags)
    متای کلمات کلیدی(Meta keyword)
    متای توضیحات (meta description)
    عنوان صفحه
    تگ های عنوان بندی صفحه
    لینک های فالو و نو فالو(Follow & NoFollow)
    چگالی کلمات کلیدی (Keyword Density)
    متن های پنهان (Invisible Text)
    ریدایرکت (Redirect)
    اسپم (Spam)
    اعتبار دامنه و اعتبار صفحه (PA , Da)
    تعداد درخواست به سرور (Request or hit
سئو داخلی (on page seo):
 
کلیه فرایند های سئو که در داخل سایت انجام میشوند را سئو داخلی می گویند. این فرایند ها شامل : کد نویسی، محتوا گذاری، نقشه سایت و تمام موارد ذکر شده در بالا میباشند.
متن لنگر شده یا انکر تکست (anchor text):
 
یک تگ a به شما اجازه میدهد که یک متن یا یک تصویر را به صفحه ای دیگر لینک دهید. متنی که درون تگ a قرار دارد را anchor text می گویند. مثال:
 
<a href=adroom.ir>متن لنگر شده </a>
نقشه سایت (Site map):
 
نقشه سایت فایلی است که کلیه صفحات سایت را به صورت درختچه ای در خود نگه میدارد. هر سایت حتما باید حداقل یک نقشه با پسوند XML داشته باشد. بهتر است سایت ها علاوه بر داشتن نقشه های XML که برای موتور جستجو قابل خواندن هستند. نقشه هایی با پسوند ASP  یا PHP را نیز برای کاربران ایجاد کنند.
Robot text:
 
فایلی متنی با نام Robot.text که در ریشه اصلی سایت در سرور قرار داده می شود. این فایل به موتورهای جستجو اعلام می کند که اجازه دسترسی به چه اسنادی را ندارند.
طراحی ریسپانسیو
 
طراحی ریسپانسیو یا واکنش گرا به معنی آن  است که سایت را در هر دستگاهی با هر ابعادی که به نمایش در بیاوریم. بدرستی نمایش داده شود. در طراحی ریسپانیو طول و عرض عناصر برحسب درصد محاسبه می شود.
عکس های وکتور در وب (SVG):
 
SVG یک تگ است که در آن مختصات نقاطی را درج می کنند. این نقاط با خطوط به هم وصل شده و اشکال گوناگونی را ایجاد می کنند. با توجه به اینکه SVG تماما با کد ایجاد میشود. ابعاد تصاویر ایجاد شده توسط آن میتواند بدون افت کیفییت بی نهایت بزرگ و یا کوچک شود. فتوشاپ با کمک ابزار های رسم شکل مانند ابزار تایپ، ابزار PEN، ابزار مستطیل، بیضی، خط، چندوجهی، ابزار رسم شکل سفارشی، میتواند کد های SVG تولید کند.
صفحات موبایلی (AMP):
 
ایجاد یک سایت با کدهایی ساده تر برای دستگاه های موبایل با کمک دستورات AMP انجام میشود. AMP در حقیقت پروژه گوگل برای بهینه کردن سایت ها برای موبایل ها است. در AMP  شما میتوانید اسلایدر، کد های جاوا و... را حذف کنید تا موبایل ها با سرعت بیشتری صفحات وب را باز کنند. نکته : سایت های AMP از کاربر موبایل می پرسند که آیا میخواهد به نسخه موبایل منتقل شود یا خیر. بنابراین حتی در صورتیکه سایت را AMP طراحی کرده باشید. باید سایت ریسپانسیو هم باشد. تا اگر کاربری مایل به انتقال به صحفه ویژه موبایل نبود. همچنان سایت را بدرستی مشاهده کند.
صفت ALT تصاویر
 
کلیه اصلاحات HTML را میتوان در ذیل اصطلاحات سئو داخلی لیست کرد. اما این کار سودی برای کاربر و خواننده ندارد. دلیل آنکه اصطلاح ALT برای تصاویر را انتخاب کرده ایم. این استکه: نبودن این صفت موجب بروز خطا در سئو میشود. در HTML تگ ها دو نوع صفت دارند صفات GLOBAL : که صفاتی هستند که میتوان به همه تگ ها نسبت داد. و صفاتی که تنها به تگ خاصی نسبت داده میشوند. صفت ALT متن جایگزین ایجاد می کند. و برای تگ های img,area,inpup بکار میرود. وجود صفت ALT برای تصاویر اجتناب ناپذیر است و بیشتر نرم افزارهای مدیریت محتوا در صورت عدم وجود این صفت خودشان این صفت را با مقدار تهی ایجاد می کنند. تا با بروز خطای در سئو مواجه نشوند.
کلمات کلیدی:
 
کلمات کلیدی، کلماتی هستند که در تگ متا Keyword درج میشوند. این کلمات برای آن است که به موتورهای جستجو بگوییم موضوع اصلی صفحه ما در باره چیست.
تگ  های متا (meta tags):
 
تگ های متا اطلاعاتی مانند زبان سایت، نحوه ترجمه سایت، کلمات اصلی سایت، موضوع سایت و غیره را به اطلاع موتور جستجو میرسانند.
متای کلمات کلیدی(Meta keyword):
 
در این متا عبارات کلیدی یا کلمات کلیدی نوشته شده و هر کلمه ای از کلمه دیگر با یک ویرگول جدا میشود.
متای توضیحات (meta description):
 
توضیحاتی درباره محتوای صفحه را بصورت یک پارگراف در این تگ می نویسند.
عنوان صفحه:
 
در تگ Title در بخش Head سایت نوشته میشود. عنوان صفحه در نتایج جستجو بصورت لینکی، کاربر را به صفحه مد نظر هدایت می کند. بنابراین از نظر سئو بسیار حائز اهمیت است.
تگ های عنوان بندی صفحه:
 
تگهای H1-6 هستند که عناوین داخل صفحات را مشخص می کنند. گوگل با کمک این عناوین ارتباط سایت باکلمات کلیدی را تائید میکند. صرف وجود ارتباط معنایی میان تگ های عنوان بندی و کلمات کلیدی برای جریمه نشدن در گوگل کافی است. برای بدست آوردن رتبه های بهتر در گوگل باید عین کلمات کلیدی را در ابتدای تگ های عنوان بندی قرار داد.
لینک های فالو و نو فالو(Follow & NoFollow)
 
لینک ها یا بهتر بگوییم تگ a صفتی به نام rel دارد این صفت میتواند مقادیری مانند : HOME,Fallow,NoFallow,Auther,Publisher و... بگیرید. مقدار Follow نشان میدهد که صفحه مبدا و مقصد لینک محتوای مرتبطی دارند. مقدار NoFollow نشان میدهد که دو صفحه مبدا و مقصد فاقد هرگونه ارتباطی هستند. لینک های تبیلغاتی را بصورت NoFollow درج می کنند.
چگالی کلمات کلیدی(Keyword Density):
 
تعداد دفعاتی که دقیقا تمام عبارت کلیدی در متن تکرار میشود را چگالی کلمات کلیدی مینامند. الگوریتم های گوگل تعداد کلمات کلیدی را بر تعداد کل کلمات بکار رفته در صفحه تقسیم می کنند و نسبت بکارگیری کلمات را محاسبه می کنند.
متن های پنهان (Invisible Text)
 
متنی که رنگ آن با پس زمینه یکی شده تا قابل روئیت نباشد. هدف از قرار دادن چنین متنی این است که سایت را با محتوایی متفاوت از آنچه هست به موتورهای جستجو معرفی کنند. مثال در سایتی تگ های H1-6 و محتوایی در ارتباط با زلزله تهران و فعال شدن گسل ها قرار داده شده و تمام این متن با پس زمینه هم رنگ میشود. و هنگامیکه کاربر به این صفحه مراجعه می کند. تنها تبلیغ فروش قرض لاغری پیشنهاد شده توسط دکتر فلانی را مشاهده میکند.
ریدایرکت (Redirect):
 
در سئو داخلی ریدایرکت عبارتست  از انتقال محتوای یک صفحه سایت به صفحه دیگر و اعلام این موضوع به گوگل. ریدایرکت به سایت های خارجی هم میتواند صورت گیرید. که در بحث سئو داخلی جای نمی گیرد.
اسپم (Spam):
 
کلیه فعالیت هایی که باعث شود کاربر فریب بخورد را میتوان اسپم نامید. اسپم شامل مواردی مانند لینک به سایت های خارجی نا مرتبط، قرار دادن محتوای نامرتبط، متنهای پنهان و متن های کپی شده بی ارزش و... میباشد.
اعتبار دامنه و اعتبار صفحه (PA , Da):
 
اعتبار دامنه مجموع اعتبار صفحات موجود در آن دامنه است. اعتبار صفحه بر اساس مواردی مانند جایگاه در گوگل و تعداد لینک به صفحات داخلی و لینک به صفحات سایت های دیگر محاسبه میشود.
تعداد درخواست به سرور (Request or hit)
 
قراردادن یک متن از صفحه دیگر و یا یک عکس و یا یک ویدئو به سرور یک درخواست خواهد  فرستاد. تکنولوژی هایی مانند آنگولار و ای جاکس میتوانند تعداد درخواست به سرور را کاهش دهند. مثال در آنگولار شما بدون ارجاع به سرور میتوانید محاسباتی را انجام و نتیجه را به کاربر ارجاع دهید.
 
اصطلاحات رایج در سئو خارجی(Off page Seo)
 
    کلیه اصلطلاحات مربوط به بازاریابی آنلاین
    کلیه اصلاحات مربوط به آنالیز سایت
    کلیه اصطلاحات مربوط به کمپین های تبلیغاتی
 
وقتی برای تهیه این بخش به کتب اصلاحات بازاریابی مراجعه کردم و با بیش از صد صفحه اصطلاح مواجه شدم. به این نتیجه رسیدم که نمیتوان تمام اصطلاحات سئو را در یک مقاله گنجاند. بنابراین بهتراست اصطلاحاتی را معرفی کنم که کاربرد بیشتری دارند.
اصلاحات پر کاربرد بازاریابی آنلاین در سئو:
 
    بازارایابی ( Marketing)
    بازاریابی شبکه های اجتماعی (Social marketing)
    بازرایابی کمپین های ایمیلی (email campaign)
    بازاریابی محتوا (Content marketing)
 
بازاریابی:
 
بازاریابی در سئو به معنای یافتن مخاطب واقعی برای محتوای تولید شده در سایت است.
بازاریابی شکبه های اجتماعی:
 
انجام فعالیت های بازاریابی در شبکه های اجتماعی مانند تویتر و فیسبوک و... میباشد.
بازاریابی ایمیلی:
 
بازاریابی از طریق ارسال ایمیل به کاربرانی که برای دریافت ایمیل از محصولات جدید ثبت نام کرده اند.
بازاریابی محتوا:
 
تولید و عرضه محتوا با ارزش و در ارتباط با کالا و خدمات تولید شده به منظور جذب مخاطب بیشتر.
 
    کلیه اصلاحات مربوط به آنالیز سایت
 
با توجه به اینکه حداقل ده نرم افزار درجه یک برای آنالیز سایت وجود دارد. توضیح تمام اصلاحات موجود در این نرم افزار ها خود به چندین کتاب نیاز دارد. بنابراین در این قسمت هم تنها به چند اصطلاح بسیار پر کاربرد در این زمینه اشاره می کنیم.
 
    گوگل آنالیتیکس
    گوگل تگ منیجر
    ترافیک (Traffic)
    نرخ از دست دادن مخاطب(Bounce Rate)
    جستجو در سایت توسط ربات های موتورهای جستجو (Crawl)
    عدم توان جستجوی بخشی از سایت توسط ربات های موتورهای جستجو (Crawl Errors)
 
گوگل آنالیتیکس:
 
ابزاری برای بررسی های کامل سایت. این ابزار توسط گوگل ایجاد شده است.که ایران را تحریم کرده است. بدلیل عدم امکان نصب ابزار های دورزدن تحریم ها بر روی سرور (طبق قوانین سازمان تنظیم قوانین مقررات ارتباطات رادیویی) از سایت های جایگزین گوگل آنالیتیکس برای آنالیز سایت استفاده میشود.
گوگل تگ منیجر
 
ابزاری برای آنالیز رفتار مخاطب است که توسط گوگل ایجاد شده است. این ابزار نیز اکنون به دلیل تحریم ایران قابل دسترس نیست.
ترافیک (Traffic):
 
در سئو به معنی تعداد کاربری است که به سایت مراجعه می کنند. ترافیک میتواند واقعی و یا مصنوعی باشد. ترافیک واقعی خود به دو بخش ترافیک منجر شده با خرید و ترافیک عدم منجر شده به خرید تقسیم میشود.
نرخ از دست دادن مخاطب (Bounce Rate)
 
در صورت بروز مشکل در روند خرید از سایت مشتریان به خریدار تبدیل نمیشوند. این موضوع را با نرخ خروج مخاطب اندازه گیری می کنند.
جستجو توسط ربات های گوگل (Crawl):
 
این اصلاح که گاهی در فارسی به آن خزیدن میگویند. عبارت است از سنجش تمام زیر شاخه های سایت توسط موتورهای جستجو.
عدم توان بررسی قسمتی از سایت (Crawl Errors)
 
صاحبان سایت و نرم افزارهای موبایلی گاهی به گوگل اجازه دسترسی به پوشه هایی را نمی دهند در این حالت گوگل به شما یک Crawl Error بازگردانی می کند. نکته : اگر پوشه جاوا اسکریپت و مانند آن را از دسترس گوگل خارج کنید با مشکل سئو مواجه میشوید.
اصطلاحات پر کاربرد مربوط به کمپین های تبلیغاتی
 
    کمپین ایمیلی
    کمپین فیسبوکی
    کمپین شبکه های اجتماعی
    کمپین تبلیغاتی گوگل (PPC)
 
کمپین ایمیلی:
 
تبلیغات در ایمیل که در بالا نیز معرفی شده است.
کمپین فیسبوکی:
 
در این کمپین از کلیه مخاطبان خود دعوت می کنیم که به صفحه ما بیایند و کالا و یا خدمات جدید ما را مشاهده و به اشتراک بگذارند.
کمپین شبکه های اجتماعی:
 
در این کمپین ها بنر های تبیلغاتی ایجاد و در سرتاسر شبکه های اجتماعی منتشر میشود.
کمپین تبلیغ گوگل (PPC):
 
با پرداخت مبلغی به گوگل سایت در لینک اول گوگل قرار می گیرد و به با هر کلیک مبلیغی از حساب سایت کم میشود.
که بهتر است این کار را به یک متخصص سئو بسپارید.

چاپ این بخش

  زیرنویس فارسی
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 27-03-2018, 05:16 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

زیرنویس نوشتار گفته‌ها یا ترجمه‌ی یک فیلم، مستند، مجموعه تلویزیونی و... می‌باشد که از زبان بیگانه (و برای ناشنوایان و کم‌شنوایان از زبان اصلی) و اصلی گویندگان برنامه نمایشی به صورت متن نوشته شده و معمولاً در زیر نمایشگر ظاهر می‌شود.
فناوری رایانه‌ای و زیرنویس
مروزه مترجم‌هایی که در زمینه زیرنویس کردن برنامه‌های نمایشی کار می‌کنند با رایانه‌هایی تخصصی که مجهز به نرم‌افزارها و سخت افزارهای ویژه هستند مبادرت به زیرنویس کردن می‌نمایند. تنظیمات گویندگان برنامه نمایشی و نوشته‌های زیرنویس شده، با رایانه‌ها هماهنگ می‌شوند. در این سامانه‌های رایانه‌ای تصاویر به روش دیجیتالی تصویر به تصویر در رایانه ذخیره می‌شوند و قابل دسترس برای مترجم می‌باشند. با این شیوه زیرنویس‌ ها، دقیقاً در هنگام سخن گفتن گویندگان ظاهر می‌شوند.
انواع زیرنویس‌ها
زیرنویس‌ها به دو گونه‌اند یا بر روی فیلم حک شده‌اند یا جدا از فیلم هستند که در فایلی جداگانه زیرنویس قرار می‌گیرد در فرمت‌های جدیدتر فیلم مانند mkv قابلیت الصاق چند زیرنویس به فیلم موجود است که بیننده در صورت تمایل زیرنویس مورد نظر را انتخاب یا آن را خاموش می‌کند
زیرنویس‌ها عموماً با پسوند srt موجود می‌باشند هر چند با پسوندهای دیگر چون smi ،sub/idx و ... نیز موجودند ولی اصلی‌ترین و رایج‌ترین نوع زیرنویس srt می‌باشد. نحوه خواندن این زیرنویس‌ها در کامپیوتر توسط نرم‌افزارهای حرفه‌ای پخش فیلم صورت می‌گیرد که از معروف‌ترین و با کیفیت‌ترین آن‌ها می‌توان به پوت‌پلیر، کی‌ام پلیر، مدیا پلیر کلاسیک، وی‌ال‌سی مدیا پلیر و... اشاره کرد نحوه قرار گرفتن این زیرنویس‌ها روی فیلم باید نام فایل زیرنویس خود را هماهنگ با فیلم کنید برای مثال به صورت زیر
filename.mkv
filename.srt
یا موقع باز کردن فیلم زیرنویس را بر روی صفحه پخش کننده دِرَگ نمایید، هر چند بهترین راه همان هم نام کردن است در این روش بسیاری از پلیرها و تلویزیون‌ها که قادر به پخش این نوع فایل‌های ویدیویی هستند می‌توانند زیرنویس را نمایش دهند

نرم‌افزارهای ترجمه زیرنویس مترجمان این گونه فیلمها از نرم‌افزارهای خاصی برای ترجمه استفاده می‌کنند و در نهایت آن را باپسوند مورد نظر ذخیره می‌کنند که معروفترین این برنامه‌ها می‌توان به subtitle workshop, subtile editor و... اشاره کرد این برنامه‌ها امکان زمان بندی و نگارش ترجمه را به عهده دارند.
مترجمان
مترجمان این نوع فیلم‌ها ترجمه خود را بر دو اساس انجام می‌دهند یک اینکه بر اساس شندیه‌ها صورت می‌گیرد یعنی با توجه به صحبت‌های گوینده و آنچه می‌شنوند صورت می‌دهند که به این نوع ترجمه‌ها شنیداری می‌گویند و دوم بر اساس یک زیرنویس دیگری از آن فیلم به زبانی که مترجم مسلط است که عموماً زبان انگلیسی است صورت می‌گیرد که روش دوم کیفیت بهتری نسبت به روش نخست دارد به شرط آن که کیفیت زیرنویس منبع خوب باشد البته بسته به قدرت مترجم در ترجمه در هر دو مورد کیفیت متغیر می‌باشد.
در کار ترجمه مترجم‌ها یا به صورت انفرادی یا گروهی کار می‌کنند بدین صورت که فرد متعلق به هیچ گروهی نیست یا فرد مترجم در یک گروه که در ترجمه فیلم شناخته شده‌اند ترجمه‌های خود را ارائه می‌دهد.
موازی‌کاری در زیرنویس‌ها
موازی کاری در زیرنویس‌ها بدین معنی است که چند مترجم برای ترجمه یک فیلم داوطلب می‌شوند و باعث می‌شود برای چند فیلم چند زیرنویس از مترجم‌های مختلف موجود باشد از مهمترین فعالیت گروه‌های ترجمه جلوگیری تا حتی‌الامکان از این موازی‌کاری‌هاست تا مترجمان بتوانند به ترجمه فیلم دیگری پرداخته و فیلم‌های بیشتری ترجمه شوند.
بهترین وبسایت برای دانلود زیرنویس فارسی سایت سابناک میباشد

چاپ این بخش

  تعمیرات نرم افزاری موبایل
ارسال‌شده توسط: mobilefile - 26-03-2018, 10:25 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

تعمیرات نرم افزاری موبایل                                        
در حال حاظر با ساخت گوشی های هوشمند با سیستم عامل های گوناگون همانند سیستم عامل اندروید و ios  برای  شما عزیزان مشکلات ریز و درشتی پیش خواهد آمد و به فکر تعمیر موبایل خود در زمینه فلش کردن گوشی و آپدیت و حذف ویروس خواهید افتاد.تیم موبایل فایل با ارائه برترین فایل فلش ها در زمینه هایی چون آپدیت گوشی ، ویروس کشی و فارسی سازی گوشی در تلاش است تا بهترین و قابل اعتماد ترین فایل ها را در اختیارتان قرار دهد. همچنین ما با ارائه آموزش هایی برای برداشتن رمز و پین و الگو و اثر انگشت و... در تلاش هستیم تا شما عزیزان بتوانید بدون پاک شدن اطلاعات مهم خود ، رمز گوشی را برداریدتا در زمان فراموش کردن رمز گوشی خود به مشکل برخورد نکنید.
شاید برای شما عزیزان سوال پیش آمده باشد که چطور امکان ساخت فایل فلش فارسی برای گوشی هایی که به هیچ وجه امکان فارسی سازی آنها نیست،وجود دارد؟ما با اعتماد کامل به شما خواهیم گفت که میتوانید با استفاده از آموزش کوک رام توسط تیم موبایل فایل میتوانید بدون نیاز به باکس و دانگل هایی که احتمال خرابی آنها وجود دارد و هر ساله نیاز به تمدید دارند ، چگونه تمامی گوشی ها را فارسی نمایید و مشکلات نرم افزاری خود را برطرف سازید .با استفاده از این آموزش با کمترین هزینه میتوانید به بزرگترین تعمیرکار نرم افزاری شهر خود تبدیل شوید و با هزینه ای اندک میتوانید سودی سرشار داشته باشید و بدون نیاز به هیچ فایلی تمام فایل فلش ها را به راحتی ادیت نمایید.
همچنین ما برای شما عزیزان دانلود سنتر بزرگی تهیه نموده ایم که با تهیه اشتراک در این سایت میتوانید تمام فایل های خود را دانلود نمایید و دیگر به هیچ سایت دیگری نیاز نداشته باشید و با یکبار هزینه کردن میتوانید به صورت نامحدود فایل فلش های مورد نیاز خود را در اختیار داشته باشید.تیم موبایل فایل همواره در جهت پیشرفت روز افزون شما عزیزان میکوشد و با پشتیبانی  24 ساعته در خدمت شما عزیزان می باشد.

چاپ این بخش

  فیلم Blade Runner 2049
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 25-03-2018, 12:16 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

دنی ویلنوو دوباره گل کاشته است. فیلم Blade Runner 2049، دنباله‌ای استثنایی بر فیلم کالت ریدلی اسکات و یک تجربه‌ی سینمایی خارق‌العاده است.
حالا همگی اجازه داریم نفس‌های حبس‌‌شده‌مان را با خیال راحت بیرون بدهیم. حالا می‌توانیم فرآیند آرام گرفتن سیر و سرکه‌هایی را که داشتند در دل‌مان می‌جوشیدند حس کنیم. «بلید رانر ۲۰۴۹» (Blade Runner 2049) دقیقا همان چیزی است که از عدم وقوعش می‌ترسیدیم و دقیقا همان دنباله‌ای است که دوست داشتیم اتفاق بیافتد. «بلید رانر ۲۰۴۹» قبل از اینکه یک فیلم عالی باشد، یک تجربه‌ی سینمایی تمام‌عیار است که آدم را همچون امواج خروشان اقیانوس به‌طرز کوبنده و غرق‌کننده‌ای در برمی‌گیرد. قبل از اینکه برای تماشا باشد، فضایی برای محو شدن است. قبل از اینکه دنیایی برای دنبال کردن باشد، کیهانی برای زندگی کردن است. قبل از اینکه یک بلاک‌باستر هالیوودی باشد، یک فیلم هنری لطیف است که در هیبت یک تایتانِ سایه‌افکنِ پرخرج ظاهر شده است. وقتی خبر رسید هالیوود قرار است سراغ «بلید رانر»، شاهکار جریان‌ساز ریدلی اسکات از سال ۱۹۸۲ برود و دنباله‌ای برای آن بسازد نگران شدیم. چون اصلا یکی از کسب و کارهای هالیوود سوءاستفاده از نوستالژی سینمادوستان برای بازگرداندن آی‌پی‌های معروف قدیمی است. راستش هالیوود معمولا سراغ فیلم‌ها و مجموعه‌های عامه‌پسند می‌رود. فیلم‌هایی که معمولا از مضمون و محتوای عمیقی بهره نمی‌برند و معمولا می‌توان آنها را بدون اینکه به جایی بر بخورد با افزایش تعداد و ابعاد اکشن‌ها و خوشگل‌تر کردن جلوه‌های کامپیوتری بازسازی کرد. اما دست گذاشتن روی فیلمی مثل «بلید رانر» هم عجیب است و هم نگران‌کننده. عجیب است چون «بلید رانر» برخلاف چیزی که روی پوسترها و عکس‌هایش به نظر می‌رسد اصلا یکی از آن علمی‌-تخیلی‌های معمول هالیوود نیست.
این در حالی است که فیلم هیچ‌وقت به استقبال قابل‌توجه‌ای در زمان اکرانش دست پیدا نکرد، به فراموشی سپرده شد و برخلاف دیگر فیلمِ علمی‌-تخیلی دهه‌ی هشتادی ریدلی اسکات یعنی «بیگانه» آن‌قدر نفروخت که بلافاصله شاهد ساخت دنباله‌های متعددی از آن باشیم. راستش را بخواهید همین چند روز پیش فیلم را بازبینی کردم و فهمیدم فیلم از آن چیزی که فکر می‌کردم هم ابعاد کوچک‌تری دارد. اینکه چقدر خاطراتم از فیلم در مقابل واقعیت قرار می‌گیرد شگفت‌زده‌ام کرد. چیزی که از «بلید رانر» به یاد داشتم داستان کاراگاهی رازآلود علمی‌-تخیلی پرزرق و برقی با موسیقی سحرآمیزی بود که قوانین جدیدی برای ژانرش به نگارش در آورد و از لحاظ موضوعات تماتیک سال‌ها جلوتر از زمان خودش بود (این جمله را با صدای بلند و هیجان‌انگیز بخوانید). اما بازبینی‌ام نظرم را تغییر نداد. نه از این لحاظ که هیچکدام از این تعریف و تمجیدها و حرف‌های محبت‌آمیز درباره‌اش صدق نمی‌کند، بلکه از این لحاظ که فیلم چقدر بی‌ادعاتر و جمع و جورتر از چیزی که به خاطر داشتم است. اینکه چقدر از حرف‌های فیلم از طریق سکوت‌های بلند بین دیالوگ‌هایش و تصاویر خیره‌کننده‌اش بیان می‌شود. «بلید رانر» از آن علمی‌-تخیلی‌هایی است که به جای تمرکز روی جنگ‌ها و نبرد فضاپیماها و لایت‌سیبرها و روبات‌های غول‌پیکر و داستان‌های نجات دنیا و سفر به سیاره‌ها و کهکشان‌های دیگر، درباره‌ی کاراکترهایش و عمیق شدن در احساسات و روحشان است. «بلید رانر» به جای اینکه به آسمان نگاه کند، به درون نگاه می‌کند. به جای اینکه روی هیجان‌های پیش‌پاافتاده تمرکز کند، درباره‌ی سوال پرسیدن است. آن هم از آن سوالاتی که فلاسفه و روانشناسان را به گلاویز شدن با مغزشان وادار کرده است. فیلم فقط به اتفاقات عجیب و غریب و «سای‌فای»‌وارِ دنیایش اشاره می‌کند و هیچ‌وقت حواسش به چیز دیگری پرت نمی‌شود. «بلید رانر» نمونه‌ی بارز فیلمی است که از طریق نشان ندادن، گسترش پیدا می‌کند. از طریق اعتماد کردن به قدرت تصورِ بیننده، به فراتر قدم می‌گذارد.

شاید به خاطر همین است که خاطره‌ام از «بلید رانر» با واقعیت فرق می‌کرد. فیلم گوشه‌ای از زندگی کاراکترهای دنیای سایبرپانکش را بهمان نشان می‌دهد و می‌گذارد خودمان گوشه و کنارش را در ذهن‌مان بسازیم و بزرگ‌تر کنیم. خب، به‌علاوه‌ی تمام اینها وقتی حرف از «بلید رانر» می‌شود، حرف از فیلمی انقلابی می‌شود که یکی از مهم‌ترین آثار سرگرمی و اولین فیلمی است که تصویری را که امروز در ذهن‌مان از دنیاهای دستوپیایی سایبرپانک شکل گرفته است مدیونش هستیم. یعنی داریم درباره‌ی فیلمی حرف می‌زنیم که کم و بیش در کنارِ کتاب‌هایی مثل «نیرومنسر» (Neuromancer)، یک تنه مسئول خلق یک ژانر است. پس می‌بینید سازندگان و تهیه‌کنندگان و طرفداران دنباله‌‌ی چنین فیلمی خود را در موقعیت حساسی پیدا می‌کنند. از یک طرف فیلم نباید رو به اکشن بیاورد و فضای شخصی فیلم اصلی را حفظ کند (موضوعی که در تضاد با ماهیت بلاک‌باسترهای پرهزینه‌ی امروزی قرار می‌گیرد) و از طرف دیگر سازندگان باید خودشان را برای مقایسه شدن با فیلم کالتی که در گذر زمان عاشقان سینه‌چاک خودش را به دست آورده است آماده کنند. خبر خوب این است که «بلید رانر ۲۰۴۹» از این چالش سربلند بیرون می‌آید. این فیلم هر چیزی که «مد مکس: جاده‌ی خشم» (Mad Max: Fury Road) و «جنگ برای سیاره میمون‌ها» (War for the Planet of the Apes) بودند هست و هر چیزی را که «آن» (It) برای کتاب منبع اقتباسش نکرد در قبال فیلم اصلی انجام می‌دهد. یادتان می‌آید «جاده‌ی خشم» و «جنگ» چگونه انتظاراتی را که از دنباله‌ها داشتیم در هم شکستند و به بهترین فیلم‌های مجموعه‌هایشان تبدیل شدند؟ اگرچه فکر نمی‌کنم بتوان گفت «بلید رانر ۲۰۴۹» بهتر از فیلم اصلی است، اما همین که داریم درباره‌ی این موضوع صحبت می‌کنیم برای تثبیت کیفیت بالای آن در مقایسه با فیلم اصلی کفایت می‌کند.
«بلید رانر» نمونه‌ی بارز فیلمی است که از طریق نشان ندادن، گسترش پیدا می‌کند. از طریق اعتماد کردن به قدرت تصورِ بیننده، به فراتر قدم می‌گذارد
یادتان می‌آید درباره‌ی «آن» گفتم که چگونه به ویژگی‌ها و نکات اساسی منبع اقتباسش پشت می‌کند؟ خب، اگر فرض کنیم «بلید رانر» حکم منبع اقتباس را برای «بلید رانر ۲۰۴۹» دارد، این فیلم به تمام عناصری که فیلم اصلی را تعریف می‌کند وفادار و پایبند مانده است و آنها را گسترش داده و به بهترین شکل ممکن به اجرا درآورده است. چه می‌شد اگر بعد از ۳۵ سال با فیلم دیگری به اسم «بلید رانر» روبه‌رو می‌شدیم که کماکان از لحاظ فنی شگفت‌زده‌مان می‌کرد، کماکان به تجربه‌ای برای شناور شدن در دنیایش تبدیل می‌شد، کماکان به‌طرز هنرمندانه‌ای عناصر فیلم‌های نوآر را با سایبرپانک ترکیب می‌کرد. چه می‌شد اگر همان‌طور که فیلم ریدلی اسکات، محتوای کتاب را کامل کرد، با دنباله‌ای روبه‌رو می‌شدیم که محتوای فیلم اصلی را کامل می‌کرد. چه می‌شد اگر همان‌طور که «بلید رانر» بهترین بلاک‌باستر زمانه‌ی خودش بود، این یکی هم به چنین دستاوردی دست پیدا می‌کرد. چنین اتفاقی در رابطه با «بلید رانر ۲۰۴۹» افتاده است. این فیلم در همه‌ی زمینه‌ها طوری جا پای قسمت اول گذاشته که حتی عملکرد نه چندان خوبش در گیشه هم شبیه به فیلم قبلی است. بنابراین اولین نکته‌ای که به خاطرش باید دنی ویلنوو به عنوان کارگردان و آلکون اینترتینمنت به عنوان سرمایه‌گذار را تحسین کرد این است که «بلید رانر ۲۰۴۹» یک فیلم پرهزینه‌ی تماما هنری است. چه می‌شد اگر علمی‌-تخیلی‌هایی مثل «اکس ماکینا» (Ex Machina) یا «زیر پوست» (Under the Skin) با بودجه‌های هنگفتی ساخته می‌شدند. و دست زدن به چنین حرکتی واقعا جسارت می‌خواهد.

هالیوود عاشق بازسازی است. حتی وقتی با چیزی به بزرگی «جنگ ستارگان» و «پارک ژوراسیک» سروکار داریم. همگی از فرمول قابل‌پیش‌بینی‌ای پیروی می‌کنند. معرفی یک سری کاراکتر جدید و تکرار خط داستانی فیلم اصلی با آنها و چپاندن کاراکترهای قدیمی در گوشه و کنار فیلم به عنوان نوستالژی. «بلید رانر ۲۰۴۹» به این دلیل فیلم خوبی است که روی پای خودش می‌ایستد. یک دنباله‌ی واقعی. دنباله‌ای، دنباله‌تر از «مد مکس: جاده‌ی خشم». چون حتی کسانی که فیلم‌های قبلی مجموعه‌ی «مد مکس» را ندیده بودند می‌توانستند از «جاده‌ی خشم» لذت ببرند. «بلید رانر ۲۰۴۹» چیزی شبیه به «بیگانه‌ها»‌ی جیمز کامرون است. فیلمی که نه تنها کامل‌کننده‌ی شخصیت‌پردازی الن ریپلی و دنیای فیلم است، بلکه توسط کارگردان دیگری با چشم‌انداز متفاوتی ساخته شده و همین انتخاب بهترین از بین آنها را سخت کرده است. «بلید رانر ۲۰۴۹» در این دسته دنباله‌ها قرار می‌گیرد. اتفاقات «بلید رانر» نقش مهمی برای فهمیدن «بلید رانر ۲۰۴۹» ایفا می‌کنند و فیلم تلاشی برای شیرفهم کردنتان نمی‌کند. فیلم فرض می‌کند که شما فیلم اصلی را دیده‌اید. «بلید رانر ۲۰۴۹» مثل «نیرو برمی‌خیزد» نان نوستالژی‌بازی و ارجاعاتش را نمی‌خورد. کاراکتر هریسون فورد از فیلم اصلی را همین‌طوری بی‌دلیل به اینجا نمی‌آورد که فقط آورده باشد. بلکه برای او هدف دارد. اگرچه افق داستان بزرگ‌تر شده است و برخلاف قسمت اول به جز شمال شهر لس آنجلس، به مناطق و شهرها و لوکیشن‌های دیگری هم سر می‌زنیم و اگرچه ماجرای اصلی کمی از آن حالت مستقل فیلم اول فاصله گرفته است، اما هیچکدام از اینها به معنی زیر پا گذاشتن عنصر اصلی «بلید رانر» که توجه به شخصیت‌ها است نیست. «بلید رانر ۲۰۴۹» یکی از آن دنباله‌هایی است که تا قبل از آن فکر می‌کردی همه‌چیز در ایده‌آل‌ترین شکل ممکن قرار داشت و داستان این دنیا در همان جایی که باید تمام می‌شد تمام شد، اما تماشای این دنباله مثل پیدا کردن فصل آخر کتابی است که فکر می‌کردی به سرانجام رسیده بود و حالا با خواندنش، داستان را کامل‌تر می‌کند. «بلید رانر ۲۰۴۹» تلاقی هنر و تکنولوژی است.
دنی ویلنوو قبلا با «سیکاریو» (Sicario) و «رسیدن» (Arrival) نشان داده بود که در به تصویر کشیدن نماهای خیره‌کننده و تنش‌زا و شکوهمند و پرمعنا چه هنرمند کم‌نظیری است و او تمام چشم‌انداز باظرافتش را در ابعادی بزرگ‌تر و گستره‌ای نامحدودتر به «بلید رانر ۲۰۴۹» آورده است. این فیلم، فیلم جلوه‌های کامپیوتری است. تقریبا تک‌تک سکانس‌های فیلم مملو از نماهایی است که در حلقِ چشم‌های تماشاگر جا نمی‌شوند. ولی چرا فیلمی مثل «شبح درون پوسته» به خاطر استفاده‌ی سرسام‌آورش از جلوه‌های کامپیوتری مورد موآخذه قرار می‌گیرد و فیلمی مثل «بلید رانر ۲۰۴۹» این‌قدر تحسین می‌شود. چون اگر اولی خودنمایی و شوآف بود، دومی با هدف غوطه‌ور کردن تماشاگر در یک دنیا کنار هم چیده شده است. اگر اولی بی‌چفت و بست و «موزیک ویدیو»وار بود، جلوه‌های ویژه‌ی این یکی هدفمند و با ریزه‌کاری صورت گرفته است. آن‌قدر به بلاک‌باسترهای بی‌مغز و سطحی عادت کرده‌ایم که روبه‌رو شدن با چنین فیلم پیچیده و تامل‌برانگیز و جاه‌طلبی و بعد شوکه نشدن از آن سخت است. «بلید رانر ۲۰۴۹» آن‌قدر به‌طرز جذابی شلوغ و سنگین است که تماشای آن مثل پشت سر گذاشتن یک سفر طولانی می‌ماند و فهمیدن تمام و کمالش بعد از یک بار پشت سر گذاشتن این سفر، مثل دست و پا زدن در باتلاق می‌ماند.
«بلید رانر ۲۰۴۹» حدود ۳۰ سال بعد از پایان فیلم اول جریان دارد. جایی که کمپانی تایرل که قبلا وظیفه‌ی ساخت رپلیکنت‌ها را برعهده داشت بعد از واقعه‌ای به اسم «خاموشی سراسری» ورشکست شده و از بین رفته و جای آن را کمپانی جدیدی به رهبری نابغه‌ی جدیدی به اسم نیاندر والاس (جرد لتو) گرفته است. والاس از طریق رپلیکنت‌های سربه‌زیر و حرف‌گوش‌کنش موفق شده دوباره مجوز تولید این اندرویدهای ژنتیکی را بگیرد و دوباره شاهد حضور آزادانه‌ی آنها بین مردم و استفاده برای کار در زمین و سیاره‌های دورافتاده هستیم. داستان به افسر دیگری از واحد بلید رانرِ پلیس لس آنجلس به اسم «کی» (رایان گاسلینگ) می‌پردازد. وظیفه‌ی بلید رانرها این است که رد رپلیکنت‌های فراری و شورشی را بزنند و آنها را اعدام کرده یا به قول خودشان «بازنشسته» کنند. «کی» در جریان یکی از ماموریت‌هایش با سرنخی برمی‌خورد می‌کند که او را وارد سفر خودشناسی می‌کند. اولین نکته‌ای که باعث شد از همان ابتدا متوجه شوم دنی ویلنوو و نویسندگانش قصد روایت یک داستان جدید و مکمل قبلی را  دارند ماهیت «کی» به عنوان یک رپلیکنت است. برخلاف فیلم اصلی که با زیر سوال بُردن ماهیت ریک دکارد به پایان می‌رسد، این یکی شخصیت اصلی‌اش را در موقعیت متفاوتی قرار می‌دهد. فیلم اول درباره‌ی این بود که آیا دکارد رپلیکنت است یا انسان و اصلا آیا جواب این سوال اهمیت دارد. فیلم اول درباره‌ی مرد تنها و افسرده‌ای وسط دنیایی تاریک بود که دنبال کوچک‌ترین ارتباطی برای دوام آوردن می‌گشت و دست آخر آن ارتباط را با ریچل، رپلیکنتی که او نیز تنها بود پیدا کرد. برخورد تنهایی این دو با یکدیگر منجر به جرقه خوردن آتش و انسانیتِ سرکوب‌شده‌‌ای درون آنها شد و کمی عشق و محبت را به دنیایی که آخرالزمانِ ارتباطات انسانی است بازگرداند.

در «بلید رانر ۲۰۴۹» اما از زاویه‌ی دید رپلیکنتی به دنیا نگاه می‌کنیم که مجبور است سرش را پایین بیاندازد و قوانین و روتین زندگی‌ای را که برایش برنامه‌ریزی شده است دنبال کند. افسر «کی» یک‌جورهایی حکم دولوریس از سریال «وست‌ورلد» را دارد. روباتی که باید بله قربان‌گوی انسان‌ها باقی بماند. با این تفاوت که نحوه‌ی رسیدن این دو به خودآگاهی فرق می‌کند. اگر دولوریس از واقعیت اطرافش ناآگاه بود و هرروز برای فراموش کردن خاطرات ناگوار روز قبل ری‌ست می‌شد و تازه بعد از به یاد آوردن خاطراتش از روزها و سال‌های قبل شروع به فاصله گرفتن از مسیر از پیش‌تعیین‌شده‌اش می‌کرد، افسر «کی» می‌داند دور و اطرافش چه می‌گذرد و جایگاه خودش به عنوان اندرویدی برده و خدمتکار انسان‌ها را قبول کرده است. فقط نکته این است که او انگیزه‌ای برای شورش ندارد. برخلاف ریک دکارد که اوریگامی اسب تک‌شاخی که در پایان فیلم اول پیدا می‌کند باعث می‌شود تا به این نتیجه برسد که شاید خاطراتش قلابی بوده‌اند و او در واقع یک رپلیکنت است، افسر «کی» می‌داند خاطراتش از کودکی، قلابی هستند و توسط کمپانی برایش در نظر گرفته‌ شده‌اند و می‌داند که او در قالب یک بزرگسال به دنیا آمده است، اما روبه‌رو شدنِ او با تاریخ تولدِ حکاکی شد‌‌ه‌اش روی تنه‌ی درختی خشک‌شده وسط ناکجاآباد و تشابه آن با تاریخ حکاکی شده زیر عروسک چوبی اسبی که از خاطرات قلابی کودکی‌اش به یاد دارد و پیدا کردن عروسکی که آن را در کودکی پنهان کرده بود به کی انگیزه می‌دهد تا دست به کار شود. او حالا برخلاف دکارد، با این سوال روبه‌رو می‌شود که اگر خاطراتش واقعی باشند چه؟
در نگاه اول «کی» خیلی یادآور دکارد از فیلم اول است. یک بلید رانر ساکت با چشمانی غمگین که در سایه‌ها می‌نشیند
در نگاه اول «کی» خیلی یادآور دکارد از فیلم اول است. یک بلید رانر ساکت با چشمانی غمگین که در سایه‌ها می‌نشیند. همچون کاراگاهانِ فیلم‌های نوآور یک کُت بلند چرمی خفن به تن می‌کند و در خیابان‌های لس آنجلسِ آینده به شکار رپلیکنت‌های فراری می‌پردازد. اما همین که متوجه می‌شویم «کی»، رپلیکنت است باعث ‌می‌شود تا نظرمان تغییر کند. او شاید در ظاهر و رفتار و شغل شبیه دکارد باشد، اما درگیری اصلی‌اش که شخصیت واقعی‌اش را شکل می‌دهد بیشتر شبیه به کاراکتر روی بتی، آنتاگونیست فیلم اصلی است. شاید بزرگ‌ترین جذابیت‌ و غافلگیری‌ فیلم ریدلی اسکات چیزی است که ممکن است خیلی راحت دست‌کم و نادیده گرفته شود. او به‌طرز هنرمندانه‌ای جای پروتاگونیست و آنتاگونیست را تغییر می‌دهد و ما تا مونولوگ مشهور روی بتی در پایان فیلم در زیر باران متوجه این اتفاق نمی‌شویم. طبیعتا خیلی‌ها «بلید رانر» را با این تصور شروع به تماشا می‌کنند و به پایان می‌رسانند که ریک دکارد قهرمان قصه است و رپلیکنت‌های بی‌رحم و دیوانه‌ی فراری به رهبری روی بتی، دشمنانش هستند که او از طریق شکست دادن آنها به تکامل شخصیتی می‌رسد. بالاخره نه تنها اکثر زمان فیلم به دکارد اختصاص دارد، بلکه همه بهش می‌گویند که رپلیکنت‌های فراری برای جامعه خطر دارند و او پلیسی است که باید به وظیفه‌اش عمل کند. اما حقیقت این است که شخصیت اصلی «بلید رانر» نه دکارد، که روی بتی است. یک رپلیکنت قوی و ترسناک که به زمین آمده است تا با خالقش دیدار کرده و از او بخواهد تا عمر ۴ ساله‌اش را افزایش بدهد. در پایان فیلم وقتی روی بتی متوجه می‌شود راهی برای افزایش عمرش وجود ندارد تصمیم می‌گیرد تا جان دکارد را نجات بدهد و اندک لحظات باقی‌مانده از زندگی‌اش را با تعریف کردن خاطرات عجیبی از گذشته‌اش در فضا سپری کند.
در دنیایی که رابطه‌ی بین انسان‌ها مُرده، دفن شده و پوسیده است. روی بتی در حرکتی که او را انسان‌تر از خود انسان‌ها به تصویر می‌کشید تصمیم می‌گیرد تا از کسی که قصد کشتنش را داشت به عنوان دوستی برای درد و دل کردن استفاده کند. نتیجه سکانس جادویی و فراموش‌نشدنی فوق‌العاده‌ای است که مثل جکش بزرگی روی سر احساسات ما و دکارد فرود می‌آید. ناگهان متوجه می‌شویم انسان‌ها و رپلیکنت‌ها برخلاف چیزی که در گوش‌مان می‌خواندند و به نظر می‌رسید یک سری هیولای ترمیناتورگونه که کمر به نابودی جامعه بسته باشند نیستند. دکارد در حالی که ضربات قطرات باران را روی پلک‌هایش حس می‌کند متوجه می‌شود رپلیکنتی که قرار بود او را بکشد چقدر شبیه خودش است. رپلیکنتی که در تمام این مدت در تلاش برای کشتنش بود در واقع با همان درد و رنجی دست و پنجه نرم می‌کند که او تمام زندگی‌اش آن را لمس کرده است. برخلاف انسان‌های این دنیای همیشه تاریک که در سلول‌های انفرادی خودشان زندگی می‌کنند، روی بتی و دار و دسته‌‌اش به خاطر عمر کوتاهشان یک گروه را تشکیل می‌دهند تا هوای یکدیگر را داشته باشند. آنها معنا و جدیت مرگ را درک می‌کنند و تمام تلاششان را می‌کنند تا قبل از مُردن، لذتِ زندگی را درک کرده و مزه‌اش را بچشند. اما عمر نسبتا طولانی‌تر انسان‌ها کاری کرده تا فراموش کنند چه ۴ سال و چه ۴۰ سال، آنها بالاخره در یک چشم به هم زدن با مرگ روبه‌رو خواهند شد و آنجاست که از عدم تلاش برای لذت بردن از زندگی‌‌شان افسوس خواهند خورد.

«بلید رانر»‌ به بحث‌های تماتیک گوناگونی می‌پردازد، اما بزرگ‌ترین‌شان این است که «انسان بودن به چه معنایی است؟». فیلم از طریق صحنه‌ی مرگ روی بتی بهمان می‌فهماند که تعریف پیش‌پاافتاده‌ای که ما از انسانیت داریم به شکست محکوم است. انسانیت به موجودات دوپایی که چشم و ابرو و دهان و دماغ دارند خلاصه نمی‌شود. فیلم می‌گوید انسانیت درباره‌ی ارتباطی است با یکدیگر برقرار می‌کنیم. مهم نیست طرف مقابل از مقوا ساخته شده یا حاصل دستکاری‌ها و فعل و انفعالات شیمیایی و ژنتیکی است یا از چندتا تکه آهن و پیچ و مهره درست شده یا درون گوشی موبایل‌مان زندگی می‌کند. فیلم می‌گوید ظاهر ماجرا را فراموش کنید. اگر دو نفر مثل دکارد و روی بتی با تمام تفاوت‌هایشان از احساسات مشترکی با هم بهره می‌برند و حرف یکدیگر را می‌فهمند، پس انسان هستند. «بلید رانر» درباره‌ی اثبات انسانیت از طریق ارتباط با دیگران است. انسانیت درباره‌ی تلاش برای فهمیدن معنای زندگی به جای داشتن زندگی آواره و بی‌هدفی مثل تکه نایلونی که هر جا که باد بوزد به همان سو متمایل می‌شود. روی بتی با هدف زیاد کردن طول عمرش به زمین می‌آید و خالقش را جستجو می‌کند، اما سوال این است که آیا این کار مشکلش را برطرف می‌کرد یا منجر به مشکل جدی‌تری برای او می‌شد. آن وقت سوال این بود که با زمان اضافه‌ای که به دست آورده‌ام چه کار کنم؟ آیا امکان نداشت تا عمر اضافه باعث شود روی بتی از آن موجود پرانرژی و عاشق در هزارتوی زمان گرفتار شده و به یکی از همین انسان‌های افسرده و تنها تبدیل شود؟
حتی خود تایرل که حکم بدمن اصلی قصه را دارد و به رپلیکنت‌ها به عنوان ابزار نگاه می‌کند هم در جایی از فیلم به روی می‌گوید: «شمعی که دو برابر روشنایی داشته باشه، زودتر هم به پایان می‌رسه». انگار تایرل به زبان بی‌زبانی دارد به روی بتی می‌فهماند که چیزی که اهمیت دارد طول زندگی نیست، بلکه کیفیت آن است. اینکه چقدر با هیجان و اشتیاق این زندگی را در آغوش کشیده‌ای. اینکه چقدر اجازه ندادی تا حتی یک قطره‌ی ارزشمند از آن به هدر نرود و چقدر برای چیزی که به آن اعتقاد داشتی تلاش کردی و در این مدت کوتاه چقدر خاطره ساختی و چه خاطرات متحول‌کننده‌ای از خود بر جای گذاشتی. روی بتی خاطره‌ی بزرگی از خود به جا می‌گذارد. او نه تنها در آن پشت‌بام بارانی دکارد را تغییر می‌دهد، بلکه یاد و خاطره‌اش برای همیشه در ذهن سینما هم باقی می‌ماند. روی بتی در عرض چند دقیقه، به اندازه‌ی سال‌ها زندگی می‌کند. او معنای زندگی را برای خودش کشف می‌کند و آن چیز عجیب و غریب و پیچیده‌ای نیست. همه‌چیز به تعریف خاطره‌ای از چیزهای خیره‌کننده‌ای که در فضا دیده برای دکارد خلاصه شده است. به پرواز یک کبوتر سفید در میان آسمان سیاه لس آنجلس.
پس اگرچه در ابتدا «کی» آدم را به یاد دکارد می‌اندازد، اما او از قوس شخصیتی روی بتی پیروی می‌کند. انگار ما داریم داستان ناگفته‌ی تصمیم روی بتی برای بازگشت به زمین و پیدا کردن خالقش را با تمام جزییات از طریق «کی» تماشا می‌کنیم. انگار «بلید رانر ۲۰۴۹» یک‌جورهایی حکم پیش‌درآمد غیرمستقیم روی بتی را دارد. رپلیکنتی در زنجیر انسان‌ها که به مرور به درکی از زندگی و انسانیت می‌رسد که خود انسان‌ها آن را فراموش کرده‌اند. اما چیزی که «بلید رانر ۲۰۴۹» را به دنباله‌ی هوشمندانه‌‌ای تبدیل می‌کند این است که درست در لحظه‌ای که فکر می‌کنید دستش را خوانده‌اید به‌طرز لذت‌بخشی بهتان رودست می‌زند. درست در لحظه‌ای که فکر می‌کنید سازندگان قصد تکرار قوس شخصیتی روی بتی را از طریق «کی» دارند معلوم می‌شود که این‌طور نیست. اگر چنین اتفاقی می‌افتاد مطمئنا «بلید رانر ۲۰۴۹» به یکی دیگر از آن دنباله‌هایی تبدیل می‌شد که نان قسمت‌های قبلی‌اش را می‌خورد و حالت محافظه‌کارانه و تکراری‌ای به خود می‌گرفت. بنابراین می‌توان گفت همان‌طور که «کی» فقط شبیه به دکارد است و تکرار شخصیت او نیست، «کی» فقط شبیه به روی بتی است و تکرار شخصیت او هم نیست. «کی» داستان منحصربه‌فرد خودش را دارد. شباهت درگیری درونی «کی» و روی بتی یادآور شباهت‌ها و تضادهای شخصیت‌های اصلی دو سریال «برکینگ بد» و «بهتره با ساول تماس بگیری» است. والتر وایت و جیمی مک‌گیل روی کاغذ داستان یکسانی دارند. در هر دو سریال دنبال‌کننده‌ی مسیر از دست رفتن اخلاق و تحول آنها از آدم‌های خوبی به هایزنبرگ و ساول گودمن هستیم. اما مسیری که این دو دنبال می‌کنند متفاوت است. والتر وایت خود قدم به قلمروی سیاهی می‌گذارد و جیمی مک‌گیل را با زور به درون آن هُل می‌دهند. روی بتی و «کی» شروع و سرانجام یکسانی دارند، اما مسیری که طی می‌کنند متفاوت است و این مهم‌ترین چیزی است که «بلید رانر ۲۰۴۹» را به یک دنباله‌ی مکمل و متفاوتی تبدیل می‌کند.

چیزی که خط داستانی «کی» را با روی بتی متفاوت می‌کند این است که «کی» متوجه می‌شود دکارد و ریچل بعد از سوار شدن در آن آسانسور پرسرعت در آخر فیلم قبلی، فرار می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند. بچه‌دار شدنی که  از لحاظ بزرگی، حکم باردار شدن زنان در دنیای «فرزندان بشر» (Children of Men) را دارد. ناممکن، ممکن می‌شود. سوال این است که یک رپلیکنت چگونه توانایی بچه‌دار شدن داشته است و آن بچه کجاست؟ افشای توانایی بچه‌دار شدن رپلیکنت‌ها باعث می‌شود تا آنها متوجه شوند دیگر به انسان‌ها نیازی ندارند و این می‌تواند به آنها امیدی برای مبارزه و شورش بدهد. نکته اما این است که «کی» در جریان جستجوهایش شک می‌کند. نکند بچه‌ی دکارد و ریچل خود او باشد؟ نکند برخلاف چیزی که فکر می‌کرد خاطراتش از کودکی حقیقت داشته باشد؟ نکند او پدر و مادر داشته باشد؟ نکند او همان مسیح موعودی است که کلید نجات رپلیکنت‌ها است؟ نکند او همان جنگجویی است که رپلیکنت‌ها را متحد کرده و به آنها برای مبارزه انگیزه می‌دهد؟ نکند زندگی‌اش آن‌قدرها هم فکر می‌کرده بی‌معنی نبوده است؟ آخه آدم باید چقدر خوش‌شانس باشد. فکر کن تمام عمرت را به عنوان یک توسری‌خور سپری کنی، اما یک روز خیلی شانسی به سرنخی برخورد کنی که نشان دهد «تو استثنایی هستی».
انگار حفره‌ی بزرگ خالی وسط روحت که همیشه بادهای سرد از میان آن عبور می‌کردند و وجودت را به لرزه در می‌آوردند یک‌دفعه پُر می‌شود
انگار حفره‌ی بزرگ خالی وسط روحت که همیشه بادهای سرد از میان آن عبور می‌کردند و وجودت را به لرزه در می‌آوردند یک‌دفعه پُر می‌شود. «کی» با اشتیاق کامل سر کلاف این شک و تردید را می‌گیرد و آن را دنبال می‌کند و با تمام وجود به این باور می‌رسد که آره، حقیقت دارد. دوست دارد باور کند که نیروی فراتری در هستی وجود دارد که هوایش را داشته است و برای او برنامه‌ی از پیش‌تعیین‌شده‌ای ریخته است. درست در حالی که «کی» با هیجان و امیدواری سرنخ‌ها را یکی یکی برای اثبات اینکه فرزند گم‌شده‌ی دکارد و ریچل است دنبال می‌کند، من هم شک برم داشت. هرچه «کی» به هدفش نزدیک‌تر می‌شد، من هم بیشتر ناراحت می‌شدم. چرا؟ به خاطر اینکه سناریوهایی مثل «قهرمان موعود» و «پسربچه‌/دختربچه‌ی بدبخت و تنهایی که متوجه می‌شود استثنایی است و در تعیین سرنوشت دنیا نقش دارد» به گروه خونی «بلید رانر» جماعت نمی‌خورد. بنابراین داشتم خودم را آماده می‌کردم را تا بیاییم اینجا و بهتان خبر بدهم که «بلید رانر ۲۰۴۹» برخلاف قسمت اول، چه فیلم قابل‌پیش‌بینی و کهنه‌ای است. می‌خواستم بیاییم اینجا و بهتان خبر بدهم که دنی ویلنوو و دار و دسته‌اش چگونه ماهیت این دنیا را با تبدیل کردن آن به ماجرای فانتزی پیش‌پاافتاده‌ای از تیر و طایفه‌ی «هری پاتر» زیر پا گذاشته‌اند. اما آن‌قدر به ویلنوو (مخصوصا بعد از غافلگیری نهایی «رسیدن») اعتقاد داشتم که به جای اینکه زود قضاوت کنم، در فیلم عمیق‌تر شدم. کنجکاوتر شدم تا ببینم این موضوع به کجا ختم می‌شود. مسئله این است که دنبال کردن داستان یک قهرمان برگزیده‌ی دیگر فقط حوصله‌سربر نیست، بلکه ضد«بلید رانر» است.
بالاتر از این گفتم که «بلید رانر» چگونه درک‌مان از پروتاگونیست و آنتاگونیست را می‌شکند و جادویی‌ترین و احساسی‌ترین دیالوگ‌ها و سکانسش را به کاراکتری می‌دهد که تا قبل از آن فکر می‌کردیم یک موجود شرور و ترسناک است. پس قبل از تماشای «بلید رانر ۲۰۴۹» مهم‌ترین چیزی که از آن می‌خواستم یکی دیگر از این ساختارشکنی‌های روایی بود. بنابراین روبه‌رو شدن با داستانی که قدم در تکراری‌ترین مسیر ممکن گذاشته بود باعث شد تا به‌طرز بسیار نامحسوسی ترس برم دارد. اما خیلی زود حقیقت روی سر «کی» خراب می‌شود: او استثنایی نیست. فرزند واقعی دکارد و ریچل نه پسر، بلکه دختر است. او فقط خاطرات یکسانی با فرزند واقعی آنها، دکتر آنا استلاین که برای کمپانی والاس کار می‌کند دارد. بزرگ‌ترین غافلگیری فیلم گرچه برای «کی» گران تمام می‌شود، اما من از وقوع آن خوشحال بودم. از اینجا به بعد «بلید رانر ۲۰۴۹» از یک فیلم صرفا خوب، به یک فیلم عالی تغییر می‌کند. خوشحال بودم که سازندگان یکی از خسته‌ترین کلیشه‌های فیلم‌های علمی‌-تخیلی/فانتزی را زیر پا گذاشتند. از لوک اسکای‌واکر در «جنگ ستارگان» گرفته تا هری پاتر. از بچه‌ی سارا کانر در «ترمیناتور» تا آراگون در «ارباب حلقه‌ها» و نئو در «ماتریکس». همه‌ی این فیلم‌ها درباره‌ی فرد برگزیده‌ای است که از مدت‌ها قبل سرنوشتش برای مقابله با بزرگ‌ترین نیروهای شر دنیایشان طوری نوشته شده که به رهبر آدم خوب‌ها علیه دشمن تبدیل شوند. همه‌ی این قهرمانان از موقعیت زیر پله، خانه‌ای در مزرعه‌ای دورافتاده یا به عنوان کارمند ساده‌ی یک اداره شروع به کار می‌کنند و به مرور قابلیت‌های استثنایی خودشان را کشف می‌کنند و به اهمیتشان در تغییر دنیا پی می‌برند. آنها از صفر شروع می‌کنند و به ۱۰۰ می‌رسند و داستانشان در این نقطه به اتمام می‌رسد.

اما سازندگان «بلید رانر ۲۰۴۹» یک مرحله‌ی دیگر هم به شخصیت‌پردازی «کی» اضافه کرده‌اند. داستان «کی» به عنوان یک رپلیکنت معمولی شروع می‌شود و در ادامه او به این نتیجه می‌رسد که فرد برگزیده است، اما به جای اینکه او و دکارد یکدیگر را در آغوش بکشند و به جای اینکه «کی» به این نتیجه برسد که به خاطر این حقیقت باید برنامه‌ریزی‌اش را زیر پا بگذارد و به صف اول انقلاب بپیوندد، خبر می‌رسد که او استثنایی نیست. او همان رپلیکنت معمولی‌ای که بود که هست. او از شکم مادرش بیرون نیامده است و پدری هم ندارد. او در کارخانه ساخته شده است. «کی» به همان سرعت که اوج می‌گیرد، به همان سرعت هم سقوط می‌کند. همان‌طور که فیلم اصلی تعریف‌مان از آنتاگونیست را در هم می‌شکند و روی بتی را به انسان‌ترین شخصیت کل فیلم تبدیل می‌کند، «بلید رانر ۲۰۴۹» هم تعریف‌مان از قهرمان را خراب می‌کند. «کی» شاید ضربه‌ی روانی و احساسی سختی از افشای حقیقت می‌خورد، اما در عوض تصمیم می‌گیرد تا دستور گروه مقاومت را اجرا نکرده و دکارد را نکشد. بلکه این پدر و دختر را به یکدیگر برساند. «کی» در بدترین و افسرده‌ترین شرایط زندگی‌اش تصمیم می‌گیرد تا قهرمان باشد. او شاید قهرمان به دنیا نیامده باشد، اما می‌تواند سرنوشت معمولی‌اش را برای دل خودش تغییر بدهد. داستان‌هایی که درباره‌ی قهرمانان برگزیده هستند از یک‌جور جذابیت ذاتی بهره می‌برند. چند نفر از ما بعد از دیدن «هری پاتر» منتظر این بودیم تا یک روز از سمت هاگوارتز نامه دریافت کنیم؟ همه‌ی ما دوست داریم خارق‌العاده به دنیا آمده باشیم. همه‌ی ما فکر می‌کنیم در گذشته‌مان راز ناگفته و پنهانی وجود دارد که اگر فاش شود، هویت واقعی‌مان که خیلی شگفت‌انگیزتر از وضعیت فعلی‌مان است افشا می‌شود. دوست داریم فکر کنیم همه‌ی ما بچه‌های والدین پولداری هستیم که یک روز ما را پیدا می‌کنند یا شاهزاده‌هایی هستیم که سر موقع یک شمشیر به دست‌مان می‌دهند تا روی اژدها نشسته و به مبارزه با غولی شیطانی برویم.
اگرچه این نوع قهرمان‌پردازی‌ها اغواکننده هستند، اما همزمان بسیار خطرناک هم هستند. باعث می‌شود آدم‌ها به این نتیجه برسند که کافی است یک‌جا منتظر نشسته و دست روی دست بگذارند تا بالاخره یک پیر خردمند پیدا شده و راه را بهشان نشان بدهد. تا بهشان بگوید که آنها قهرمان به دنیا آمده‌اند و سه سوته می‌توانند ره صدساله را یک شبه بروند. که آنها از جنگجوهایی که تمام عمرشان در حال جنگ بوده‌اند هم جنگجوتر هستند. همه‌چیز حالت «هلو برو توی گلو» پیدا می‌کند. فرد بدون هیچ‌گونه تلاش و تحمل هیچ‌گونه شکست و افسوس و پشیمانی به بهترین‌ها دست پیدا می‌کند. این نوع داستانگویی را می‌توانید در رابطه با لوک اسکای‌واکر و رِی ببینید. کسانی که هر دو در سیاره‌ی بیابانی دورافتاده‌ای زندگی می‌کنند تا اینکه سربزنگاه، سر راه روباتی قرار می‌گیرند که آنها را به سوی ماجراجویی در سرتاسر کهکشان می‌برد و این وسط از هویت پدر و مادر واقعی‌شان هم اطلاع پیدا می‌کنند. یکی دیگر از خطرات این نوع قهرمان‌پردازی‌ها این است که آدم‌ها باور می‌کنند که همیشه یک قهرمان برگزیده وجود دارد که سر بزنگاه‌ها از راه می‌رسد و همه‌ی کثافت‌ها و وحشت‌ها را پاک می‌کند. به خاطر همین است که عاشق بتمن‌ها و اونجرزها هستیم. چون آنها قهرمانان دست‌نیافتنی‌ای هستند که تصور ‌می‌کنیم اگر یکی مثل آنها در دنیای واقعی وجود داشت، شاید همه‌چیز بهتر می‌بود و از آنجایی که نیست، پس همه محکوم به بلبشوی وحشتناک فعلی هستیم و کاری از دست‌مان برای تغییر آن برنمی‌آید چون زور و بازوی کاپیتان آمریکا و تارهای مرد عنکبوتی را نداریم. پس در هر دو حالت تنبلی می‌کنیم. در هر دو حالت دست روی دست می‌گذاریم. چه برای رسیدن خبر اینکه ما قهرمان هستیم و خودمان از آن خبر ندرایم و چه برای رسیدن قهرمانی که وضع‌مان را بهتر کند.

اما حقیقت این است که در دنیای واقعی هیچکس قهرمان به دنیا نمی‌آید. اتفاقا به مرور متوجه می‌شویم ما در برابر تمام آدم‌ها و کیهانی که احاطه‌مان کرده است، چقدر ناچیز و فراموش‌شدنی هستیم. سرنوشت شکوهمندی برایمان نوشته نشده و دنیا پشیزی هم برایمان ارزش قائل نیست. حالا سوال این است که آیا با وجود این، آن‌قدر جسارت داریم که کاری غیرخودخواهانه برای دنیا انجام بدهیم. «کی» بعد از برخورد با ته ورطه‌ی ناامیدی، تصمیم می‌گیرد دست به کاری بسیار غیرخودخواهانه و بسیار انسانی بزند و خود را برای دنیایی که تاکنون به چشم زباله به او نگاه می‌کرده است، فدا می‌کند تا دکارد بتواند دخترش را ببیند. متوجه شدید «بلید رانر ۲۰۴۹» چگونه کلیشه‌ها را دور زده است؟ از یک طرف یک برگزیده‌ی درجه‌یک داریم که جان می‌دهد برای تبدیل شدن به قهرمان درجه‌‌یک رپلیکنت‌ها و از سوی دیگر یک کمپانی شرور و طمع‌کار و یک گروه مقاومت زیرزمینی داریم که جان می‌دهد برای یک سکانس اکشن تمام‌عیار در پایان فیلم. اما فیلم هر دو را عوض می‌کند. «کی» استثنایی از آب در نمی‌آید و فیلم هم با یک سکانس اکشن غول‌پیکر بین کمپانی والاس و مقاومت به پایان نمی‌رسد. عمل قهرمانانه‌ی «کی» این است که پدری را به دخترش می‌رساند و بعد روی پله‌های برفی دراز می‌کشد و در تنهایی می‌‌میرد. به همین کوچکی و به همین بزرگی. به همین سادگی و به همین شکوهمندی. اما به همان اندازه که از «کی» قهرمان‌زدایی می‌شود، به همان اندازه هم او قابلیتی دارد که هرکسی ندارد و آن هم تمایلش به سوال پرسیدن و تغییر کردن است. آدم‌‌های زیادی هستند که با وجود تمام سرنخ‌هایی که آن‌ها را به سوی خودشان هدایت می‌کنند، خودشان را به نفهمی زده و از روبه‌رو شدن با حقیقت سر باز می‌زنند. ما نمی‌دانیم آیا دکتر آنا استلاین (دختر دکارد و ریچل) خاطره‌اش از اسب چوبی را فقط در ذهن «کی» کاشته است یا ذهن رپلیکنت‌های دیگری. اما مهم این است که «کی» این حس کندو کاو برای حقیقت و شجاعتِ کاراگاهی را داشته تا این ماجرا را تا تهش دنبال کند و متوجه شود که او در ماجرای زندگی‌اش نه شخصیت اصلی، بلکه یکی از آن سربازانِ سیاهی‌لشگر است که می‌میرند و هیچکس اسم و چهره‌شان را به یاد نمی‌آورد. ولی با این حال به خاطر دل خودش تصمیم می‌گیرد تا خود را برای چیزی که به آن باور دارند، فدا کند. «بلید رانر ۲۰۴۹» داستان آن سرباز معمولی است. در نتیجه در رابطه با «کی» با کاراکتری طرف هستیم که همزمان جلوی دکارد، از افتادن دست کمپانی والاس و شکنجه شدن توسط آن‌ها را می‌گیرد، اما از طرف دیگر سرنوشت او در توطئه‌ی جهان‌شمول اصلی تاثیری ندارد. تنها کسانی که هنگام مرگ او کنارش هستند ما هستیم و بس.
نبرد نهایی «کی» و «لاو»، دست راست والاس در کنار امواج اقیانوس آرام که به ساحل بتنی لس آنجلس شلاق وارد می‌کند، خارق‌العاده است. نبردی که من را یاد نبرد نهایی کاراکترهای لئوناردو دی‌کاپریو و تام هاردی در پایان‌بندی «ازگوربرخاسته» می‌اندازد. ویلنوو این مبارزه را سرسری نمی‌گیرد. اتفاقا تا جا دارد آن را کش می‌دهد. روی تک‌تک مشت و لگدها و خشونتی که هر دو طرف به یکدیگر وارد می‌کنند، تمرکز می‌کند. مخصوصا وقتی که «کی» باید دشمنش را مدت طولانی زیر آب نگه دارد تا چشمانش به نشانه‌ی مُردن از حدقه بیرون بزند. اینجا هم «بلید رانر ۲۰۴۹» یک کلیشه‌ی دیگر را هم می‌شکند. مبارزه‌ی بین «کی» و لاو فقط یک مبارزه‌ی معمولی نیست. مبارزه‌ی آن‌ها درباره‌ی اینکه چه کسی زنده می‌ماند و چه کسی می‌میرد نیست. آن‌ها دارند سر ایده‌آل‌هایشان با هم مبارزه می‌کنند. موضوعی که من را یاد «شوالیه‌ی تاریکی برمی‌خیزد» می‌اندازد. جایی که مرگ فیزیکی بروس وین در آن زندان زیرزمینی اهمیت ندارد. مسئله این است که مرگ او باعث مرگِ ایده‌آل و طرز فکری می‌شود که به خاطرش بتمن را شکل داده بود. و همین موضوع است که به جدیت و استرس مبارزه‌ی او برای بازگشت به گاتهام می‌افزاید و همزمان باور «بین» به کاری که دارد می‌کند را هم درک می‌کنیم. چنین چیزی درباره‌ی نبرد «کی» و لاو هم صدق می‌کند. ما در حال تماشای تصادف دو طرز فکر هستیم و چیزی که این نبرد را هیجان‌انگیز و تراژیک می‌کند این است که اینجا با یک آنتاگونیست خشک و خالی سروکار نداریم، بلکه می‌توانیم با طرز فکر لاو هم ارتباط برقرار کنیم.

«بلید رانر ۲۰۴۹» در راستای کاری که فیلم اصلی با آنتاگونیستش روی بتی انجام داد، آنتاگونیستی ترتیب داده که با وجود شرارتش، بسیار انسان و قابل‌درک است. طرز فکر لاو در تضاد با «کی» قرار می‌گیرد. اگر «کی» نماینده‌ی «تغییر» است، لاو نماینده‌ی «ایستا»یی است. بهترین آنتاگونیست‌ها آن‌هایی هستند که حقیقت ترسناکی درباره‌ی خودمان را بهمان گوشزد می‌کنند. روی بتی در فیلم اصلی بهمان یادآوری کرد که همگی خواهیم مُرد و خودش در حالی مُرد که زندگی کوتاه اما باکیفیتی را سپری کرده بود. بنابراین ما را با این سوال ترسناک تنها گذاشت که آیا ما هم می‌توانیم مثل او زندگی باکیفیتی داشته باشیم یا آن را به بطالت می‌گذرانیم؟ آنتاگونیستی که باید از آن متنفر باشیم، در اوج شاعرانگی می‌میرد و ما می‌مانیم و این سوال که آیا ما در حد این موجود به ظاهر «آنتاگونیست»، عرضه و جسارت داریم که چنین مرگ زیبایی داشته باشیم؟ حالا لاو هم می‌خواهد ما را با حقیقت ترسناک دیگری روبه‌رو کند. برخلاف «کی» که همچون روح گم‌شده‌ای در دنیای مالیخولیایی فیلم می‌ماند، لاو حکم رپلیکنت محکم و فرمان‌برداری را برعهده دارد که هر دستوری را که به او داده می‌شود،  بدون زیر سوال بردنش انجام می‌دهد. اگر «کی» نماینده‌ی علاقه و تمایل ما برای تغییر و یافتن معنای واقعی‌مان است، لاو نماینده‌ی واقعیت ما انسان‌ها در زمینه‌ی ترس از تغییر است. اگر «کی» آرزوی ما را به تصویر می‌کشد، لاو خود واقعی‌مان در همین لحظه است. و دقیقا به خاطر همین است که لاو برخلاف چیزی که به نظر می‌رسد، انسان‌تر از «کی» است. تمام این حرف‌ها به این معنی نیست که لاو بی‌احساس است. او نقش دست راستِ فرعون بی‌رحمی در یک هرم غول‌پیکر را دارد که باور دارد رپلیکنت‌ها برده‌هایی هستند که تمدن‌های بزرگ بر دوش آن‌ها ساخته می‌شود.
حقیقت این است که در دنیای واقعی هیچکس قهرمان به دنیا نمی‌آید. اتفاقا به مرور متوجه می‌شویم ما در برابر تمام آدم‌ها و کیهانی که احاطه‌مان کرده است چقدر ناچیز و فراموش‌شدنی هستیم
خود لاو به عنوان یک رپلیکنت نسبت به نژاد خودش احساس دارد. وقتی آن‌ها اذیت می‌شوند یا می‌میرند، او احساس ناراحتی و دل‌شکستگی می‌کند، اما تلاشی برای تغییر این وضعیت نمی‌کند. لاو مثل بسیاری از خودمان در دنیای واقعی، زندانی برنامه‌ریزی خودش است. اگرچه شاهد اذیت شدن هم‌نوعان‌مان هستیم و برایشان ناراحت می‌شویم و اشک می‌ریزیم، اما کاری برای تغییر این وضعیت انجام نمی‌دهیم و به زندگی روتین‌مان برمی‌گردیم. اولین‌باری که اشک‌های لاو را می‌بینیم، جایی است که والاس یک رپلیکنت زنِ تازه به دنیا آمده را به خاطر این که نازا است، به قتل می‌رساند. والاس تیغش را روی شکم زن می‌گذارد و او را همچون گوسفند سلاخی می‌کند. قطرات اشک به آرامی از صورت لاو سرازیر می‌شود. این زن برای لاو حکم خانواده و هم‌نوعش را دارد. اگر خوب گوش کنیم، می‌توانیم صدای انفجاری که درونش رخ‌ می‌دهد را شنید. اما کاری به جز ایستادن و تماشای این قتل از دستش برنمی‌آید. او نمی‌تواند سدی که برایش تعیین شده است را بشکند، اما حداقل می‌تواند برای آن زن احساس همدردی کند. دومین باری که لاو اشک می‌ریزد، جایی است که او از زبان جاشی، رییس «کی» (رابین رایت) می‌شنود که بچه‌ی دکارد و ریچل کشته شده است. بچه‌ای که به معنی تغییر بزرگ و آینده‌ی درخشانی برای رپلیکت‌ها بوده است. ناگهان صورت لاو به محض شنیدن این خبر همچون صورتی خیس از بنزین که با کبریت برخورد کرده گُر گرفته و از خشم و دل‌شکستگی شعله‌ور می‌شود و قبل از این که شکم جاشی را پاره کند، می‌گوید: «در مقابل اتفاق شگفت‌انگیز جدیدی که می‌خواست بیافته تنها چیزی که بهش فکر کردی کشتنش بود... از ترس یه تغییر بزرگ». جاشی نماینده‌ی تمام چیزهایی است که لاو از آن‌ها متنفر است. چه چیزی انسانی‌تر از شورش علیه برده‌داری سیستماتیک؟ در نگاه اول به نظر می‌رسد لاو، جاشی را به خاطر کشتن بچه‌ای که والاس در جستجویش است، می‌کشد. ولی این قتل به همان اندازه که دلیل سیاسی داشته باشد، دلیل شخصی هم دارد. دانلود زیرنویس فارسی این فیلم

چاپ این بخش

  نقد فیلم The Theory of Everything
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 16-03-2018, 01:56 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

فیلم‌های بیوگرافی در دنیای سینما که قصد ارائه‌ی صحیح یک قصه‌گویی تصویری باورپذیر از داستانی رخ داده در جهان خودمان را دارند، همان‌قدر که می‌توانند تجربه‌های معرکه و دل‌نشینی را تقدیم مخاطبان کنند، شانس بسیار زیادی برای نرسیدن به یک فیلم‌نامه‌ی به درد بخور و تبدیل شدن به اثری خسته‌کننده و خواب‌آور را نیز یدک می‌کشند. در حقیقت، این که فیلم‌ساز دقیقا کدامین بخش‌های زندگی شخصی شناخته‌شده را برای نمایش دادن انتخاب کند، چگونه در عین وفاداری به اتفاقات واقعی، نه یک مستند که یک فیلم سینمایی داستانی بسازد و این که با چه روایت تعریف‌شده‌ای همه‌ی این‌ها را نشان مخاطبانش دهد، مواردی هستند که در کنار یکدیگر، می‌توانند از ساخته‌ی او اثری دوست‌داشتنی یا به دور از محصولات لایق تحسین دنیای هنر هفتم بسازند. «تئوری همه‌چیز» که روایت‌گر زندگی پر فراز و نشیب و مهم یکی از مهم‌ترین دانشمندان جهان یعنی استیون هاوکینگ بزرگ است که ساعاتی پیش جانش را از دست داد، یکی از همان فیلم‌های لایق تماشای زیرژانر بیوگرافی محسوب می‌شود که گرچه بی‌نقص نیست اما قطعا از مناظری گوناگون، باید سازندگانش را ستایش کرد.

شاید نکته‌ی شگفت‌انگیز فیلم، چیزی نباشد جز آن که کارگردان این اثر، قصه‌اش را تماما بر بنیان زندگی عاشقانه‌ی استیون جلو می‌برد
داستان، همان چیزی است که همه‌ی ما سال‌های سال قبل از تماشای فیلم، آن را شنیده بودیم؛ قصه‌ی مرد شکست‌ناپذیری که به خاطر یک بیماری عجیب و غریب تمام اعضای بدنش را آرام‌آرام از دست داد اما با ذهنش، به تمام چیزهایی که از این جهان می‌خواست رسید و دانسته‌ها و تئوری‌هایی را به بشر بخشید که بدون شک در شکل‌گیری تفکرات خیلی از آدم‌ها نسبت به جهان پیرامون‌شان، تاثیرگذار بوده و هستند. با این حال، شاید نکته‌ی شگفت‌انگیز فیلم The Theory of Everything، چیزی نباشد جز آن که کارگردان این اثر، قصه‌اش را تماما بر بنیان زندگی عاشقانه‌ی استیون جلو می‌برد. بیننده، قبل از آن که یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان فیزیک و کیهان‌شناسی تاریخ را بر پرده‌های نقره‌ای ببیند، پسری را می‌بیند که مثل تمام پسرهای دنیا عاشق شده و در عین توجه به تحقیقات و جست‌وجوهای علمی‌اش، با تمام وجود به جِین (فلیسیتی جونز)، عشق می‌ورزد. به همین سبب، استیون قبل از آن که فلج شود، قبل از آن که روی یک ویلچر بیوفتد، قبل از آن که نوشتن «تاریخچه‌ی خلاصه‌شده‌ی زمان» را آغاز کند و قبل از این که با نظریاتش جهان را به آتش بکشد، برای مخاطب تبدیل به یکی دیگر از همان عاشق‌پیشه‌های دیده‌شده در دنیای خودمان و صد البته دنیای سینما می‌شود. به همین سبب، مخاطب با او احساس نزدیکی می‌کند. بعد از این، هم‌ذات‌پنداری اتفاق می‌افتد. سپس نوبت به قرار گرفتن مانعی بزرگ برابر شخصیت اصلی می‌رسد. کارگردان، قصه‌ی بیماری استیون را در شاتی ناراحت‌کننده برای بینندگان فاش می‌کند و تمام! این‌جا، جایی است که سینما در کارش موفق شده و تماشاگر، دیگر قصه‌ی بیان‌شده توسط آن را رها نخواهد کرد.


این وسط، شاید یکی از آن موارد به شدت لایق تحسین حاضر در فیلم زندگی استیون هاوکینگ که در شکل‌گیری این هم‌ذات‌پنداری به مخاطبان کمک کرده، تلاش مداوم فیلم‌ساز برای اسطوره‌زدایی از کاراکتر اصلی داستانش بوده است. در دنیای واقعی، ما فقط کتاب‌های مردی چون هاوکینگ را می‌خوانیم و تنها صحبت‌های بیان‌شده درباره‌ی چگونگی رسیدن او به موفقیت‌های گوناگون را می‌شنویم. همه‌چیز به مانند ستایش کردن یک الهه بی‌نقص است و صرفا، همین‌قدر می‌دانیم که او مردی سختی کشیده است که در برابر جهان تسلیم نشد و در ارتفاعات بلند کوه‌های علم فیزیک گام برداشت و تا می‌توانست، چیزهایی پراهمیت را کشف کرد. در این میان اما همیشه، آن قسمت‌هایی از زندگی که عادی‌تر از این حرف‌ها به نظر می‌رسند، در سخنان مردم گم می‌شوند و به دنبال آن، کم‌کم شخص از جلوه‌ی انسانی ساده‌اش فراتر می‌رود. حالا اگر فیلم‌ساز در همین جو شکل‌گرفته شخص مورد بحث را بشناسد، قطعا اثرش را نیز به همین شکل خواهد ساخت و سعی می‌کند با نمایش اوج موفقیت‌های این فرد، اشک بینندگان را به خاطر مقاومت‌های وی دربیاورد. اما واقعیت زندگی این نیست و سینما، حداقل در چنین فیلم‌هایی، باید به واقعیت وفادار باشد. پس به همین سبب است که در The Theory of Everything، ما شکست‌های استیون را نیز تماشا می‌کنیم و حتی با برخی از شخصی‌ترین ثانیه‌های زندگی او که وی را به مانند ساده‌ترین و شاید در نگاه ما کم‌ارزش‌ترین آدم‌ها تصویر می‌کنند نیز روبه‌رو می‌شویم. همه‌چیز قبل از آن که درباره‌ی موفقیت باشد، درباره‌ی شکست است و کارگردان قبل از یک دانشمند موفق، استیون را به عنوان یک «انسان کاملا عادی به مانند خودمان»، معرفی می‌کند. البته که اگر این اسطوره‌زدایی در قالب داستانی سینمایی‌تر و به دور از بعضی سکانس‌های فعلی فیلم که برخی مواقع حس مواجهه با مستندی از بخش‌های گوناگون زندگی یک آدم را دارند انجام می‌گرفت، نتیجه بارها و بارها شگفت‌انگیزتر از آن‌چه در این زمان می‌بینیم می‌شد اما همین که اثر فرم داستانی کلی‌اش را حفظ کرده و توانسته مابین خود و تماشاگرش به این شکل صمیمیت لازم را برقرار کند، یعنی هیچ‌کس نمی‌تواند به سادگی آن را شکست خورده یا فیلمی پایین‌تر از عالی بداند.

فارغ از این‌ها اما باید پذیرفت که این فیلم‌نامه، این سکانس‌ها و تمام آن‌چه در «تئوری همه‌چیز» برای مخاطبان تصویر شده، بدون اجراهای عالی حاضر در فیلم، بی‌معنا می‌شدند. البته بگذارید این را بگویم که فلیسیتی جونز، چارلی کاکس، دیوید تیولیس و امیلی واتسون، به عنوان چندتا از اصلی‌ترین افراد حاضر در این فیلم، اشخاصی هستند که می‌شود کارشان را با لفظ «عالی» توصیف کرد و حضورشان در فیلم را ارزشمند دانست اما موضوع چگونگی نقش‌آفرینی ادی ردمین، به طور کلی در سطح و جلوه‌ی متفاوتی باید دنبال شود! نمی‌خواهم صرفا با بیان کردن این که ردمین در نقشش درخشیده، کاری را که برای این فیلم انجام می‌دهد پایین‌تر از حد صحیح آن توصیف کنم اما دلم می‌خواهد این‌گونه بگویم که امکان ندارد کسی بتواند حتی برای یک ثانیه، The Theory of Everything را بدون حضور وی در مرکزیت غالب شات‌های آن تصور کند. او از همان لحظات آغازین تا ثانیه‌های پایانی فیلم، همه‌ی آن چیزی است که باید باشد. آن‌قدر واقعی که می‌شود وی را دید و عادی بودنش، مریض شدنش و افتادنش به تمامی آن وضع و حالات را باور کرد. این سطح از بازیگری، همان چیزی است که یک فیلم بیوگرافی خاص به مانند اثر مورد بحث‌مان، شدیدا برای کامل شدن آن را احتیاج دارد و صد البته، به حق و با انصاف، جوایز گوناگونی از جمله اسکار بهترین بازیگر سال را تقدیم یک نقش‌آفرین هنرشناس می‌کند.
ادی ردمین، از همان لحظات آغازین تا ثانیه‌های پایانی فیلم، همه‌ی آن چیزی است که یک نقش‌آفرین تمام‌عیار سینمایی باید باشد
شاید یکی از عیوب انکارناپذیر حاضر در فیلم، به ترجیح داده شدن کمیت به کیفیت توسط سازندگان اثر مربوط بشود. «تئوری همه‌چیز»، از آن‌جایی که قصد روایت کردن بازه‌ی نسبتا گسترده‌ای از زندگی هاوکینگ را دارد، گاهی وقت‌ها دست مخاطب را می‌گیرد و خیلی سریع بین بخش‌های مهم زندگی این فرد، جابه‌جایش می‌کند. همان‌گونه که گفتم این موضوع هرگز آن‌قدرها بزرگ نشده که فرم داستانی اثر را خراب کند و فیلم‌نامه هنوز هم فرصت درخشیدن و ایجاد حس هم‌ذات‌پنداری در بیننده را به وفور دارد ولی واقعیت آن است که اگر نویسنده‌ی اثر به مانند این جنس از فیلم‌نامه‌های آرون سورکین، بخش خاصی از زندگی هاوکینگ را پیدا می‌کرد، شاید می‌توانست زیباتر و عمیق‌تر از جلوه‌ی فعلی، به افکار، اندیشه‌ها و وجودیت این فرد نفوذ کند. بله، آن‌گونه دیگر ما چنین گستره‌ی بزرگی از زندگی این دانشمند بزرگ را تماشا نمی‌کردیم اما اگر از من بپرسید، این موضوع آن‌قدرها هم اهمیتی ندارد. چون این قصه را با تمام جزئیاتش می‌شود داخل کتاب‌ها و مقالات هم خواند و فقط تصویرسازی و عناصر سینمایی از آن یک اثر بلند داستانی ساخته‌اند اما برای نمونه Steve Jobs و The Social Network، آثاری از جهان هنر هفتم هستند که در هیچ مدیوم دیگری، حتی چیزی که بتواند جنس کلی احساسات جریان‌یافته در آن‌ها را انتقال دهد، نمی‌توان پیدا کرد.

اگر دل‌تان نگاه کردن به بخش‌هایی از زندگی مردی به واقع بزرگ، محترم و تاثیرگذار را می‌خواست، حتما «تئوری همه‌چیز» را نگاه کنید
فیلم The Theory of Everything، کارگردانی به اسم جیمز مارش دارد. کسی که در سال ۲۰۰۸ سینماشناس بودنش را در قالب مستندی ارزشمند با نام Man on Wire، نشان همگان داد و پیش‌تر از ساختن «تئوری همه‌چیز»، اعتبار سینمایی‌اش را اثبات کرده است. با این حال، شاید در این فیلم بشود برخی از بهترین قاب‌بندی‌های او در دوران کاری‌اش را دید و تحسین کرد. مثلا به آن شاتی از فیلم که استیون را روی زمین و صفحه‌ی شطرنجش را روی صندلی نشان‌مان می‌دهد نگاه کنید. این‌جا، تمام آن دیالوگ‌های رد و بدل شده مابین هاوکینگ و پزشکش، مقابل چشمان مخاطب ظاهر شده‌اند. چرا که در آن گفت‌وگو، ما می‌شنویم که پس از رسیدن استیون به این باور که تمامی بدنش به زودی فلج خواهد شد، او از دکتر می‌پرسد که آیا به مغزش نیز آسیبی خواهد رسید و پزشک می‌گوید که نه، این بیماری به افکار تو صدمه‌ای نخواهند زد. این‌جا نیز کارگردان بدن استیون را به حالت رنجوری روی زمین نشانده و شطرنج، یک ورزش کامل ذهن که انسان را به یاد استفاده کردن از فکرش می‌اندازد را روی صندلی قرار داده است و این‌گونه، برتری افکار این مرد به تمام داشته‌های دیگرش را نشان‌مان می‌دهد. سکانسی که شاید هرگز موقع تماشای آن، این دقت و زیبایی‌اش را درک نکنیم اما قطعا روی ناخودآگاه‌مان تاثیر می‌گذارد. پس همین بس که فیلم از این‌گونه سکانس‌ها کم ندارد و آن‌قدر از دکوپاژهای زیبا پر شده، که همیشه می‌شود تصاویر به ظاهر ساده‌اش را نیز در اوج لذت تماشا کرد. با این اوصاف اگر دل‌تان نگاه کردن به بخش‌هایی از زندگی مردی به واقع بزرگ، محترم و تاثیرگذار را می‌خواست، حتما «تئوری همه‌چیز» را نگاه کنید. مردی که بر طبق گفته‌ی پزشکان کاربلد، باید بیش از پنجاه سال قبل زندگی‌اش تمام می‌شد اما همین چند ساعت قبل، همین تازگی و وقتی که قله‌های گوناگونی از خواسته‌هایش را فتح کرده بود، در اوج عزت از دنیا رفت.
دانلود زیرنویس فارسی این فیلم

چاپ این بخش

  کاستیک سودا
ارسال‌شده توسط: araxchemi - 14-03-2018, 11:20 AM - انجمن: معرفی سایت - بدون‌پاسخ

آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا / سود پرک با کیفیت
در دنیای امروز کیفیت محصول حرف اول را می زند و اغلب مصرف کنندگان برایشان کیفیت و بازدهی محصول بسیار مهم است ، از این رو به دنبال محصولات با کیفیت هستند.
اگر شما هم از جمله افرادی هستید که کیفیت و برند محصول برایشان مهم است و در زمینه ی مواد شیمیایی فعالیت دارید ، باید بگویم که حتما یک بار هم که شده با برند آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا همکاری کنید.
برند آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا (سدیم هیدروکسید) با بیش از 20 سال سابقه در زمینه ی تولید و فعالیت در دنیای تجارت در خدمت شما عزیزان است و در حال حاضر در زمینه ی تولید سود پرک 98 در صد فعالیت دارد.
کاستیک سودا چیست ؟
کاستیک سودا با نام علمی سدیم هیدروکسید و فرمول شیمیایی NaOH   یک ماده ی شیمیایی پرکاربرد است در صنایع مختلف که با نام های متعددی در میان مصرف کنندگان خود شناخته می شود از میان آن ها می توان سود پرک ، سود جامد ، سود کاستیک ، کاستیک جامد و سدیم کاستیک و سود سوزآور جامد را نام برد.
کاستیک سودا (سود پرک) از زمانی که ویژگی های آن شناخته شد در صنایع بساری کاربرد پیدا کرده است مانند صنایع غذایی ، دارویی، بهداشتی ، کاغذ ، صنایع شیمیایی و فلز.
از جمله ی این ویژگی ها می توان به موارد زیر اشاره کرد
·        کاهش دهنده ی PH
·        قلیایی بودن
·        چربی زدا بودن
از آن جایی که کاستیک سودا (سود پرک) بسیار حساس است و به رطوبت بسیار سریع واکنش نشان می دهد نحوه ی بسته بندی و حمل آن باید با دقت بالا انجام شود.
آراکس شیمی در امر بسیار کوشا بوده و برای بسته بندی روش های متفاوتی را ارائه کرده است.
بسته بندی کاستیک سودا (سود پرک) در کیسه های سه لایه ی لمینت شده با پلی اتیلن در وزن 25 کیلو گرم و همچنین بسته بندی در سطل های فلزی با یک لایه پلاستیک داخلی برای مصارف خاص در آراکس شیمی انجام می شود.
همچنین برای حمل و بارگیری آسان کاستیک سودا یا همان سود پرک 98 درصد آراکس شیمی بسته بندی در دو نوع پالت در وزن 5/1 تن و کیسه های جامبو در وزن 1 تن  ارائه میدهد.
برند آراکس شیمی با ضرفیت تولید عمده  سود پرک 98 درصد نه تنها توانسته نیاز بازار های داخلی را فراهم کند بلکه ، توانسته در عرصه ی صادرات هم پویا باشد و با صادرات سود پرک 98% به کشور هایی از جمله ترکیه ، ارمنستان ، عراق ، افغانستان ، هند، تایلند، میانمار و..... فعالیت خود را گسترش دهد.  برای سفارش با شرکت آراکس شیمی تماس حاصل فرمایید
ایمیل : info@araxchemi.com  
 تلفن :   18   الی   36442712-021 
تلگرام / واتساپ :   09120850450
وبسایت : www.araxchemi.com

چاپ این بخش

  نقد فیلم The Killing of a Sacred Deer
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 13-03-2018, 11:57 AM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

«کشتن گوزن مقدس» (The Killing of a Sacred Deer) از لحاظ فنی در ژانر وحشت دسته‌بندی نمی‌شود، اما اگر قرار بود فهرستی از بهترین فیلم های ترسناک ۲۰۱۷ تهیه کنم، از اضافه کردنش به آن فهرست غافل نمی‌شدم. جدیدترین درام روانشناختی یورگوس لانتیموسِ یونانی یکی از فیلم‌هایی بود که قبل از تماشایش نمی‌خواستم هیچ چیزی از آن بدانم. سابقه‌ی کاری آقای کارگردان و تماشای یک تریلر مبهم از فیلم کافی بود تا به این نتیجه برسم این‌‌بار هم قرار است وارد گوشه‌ی دیگری از دنیای ناآرام و مضطرب‌کننده‌ی او شوم و چه چیزی بهتر از قدم گذاشتن به این دنیا در نادانی و سردرگمی کامل. چه چیزی بهتر از دو دستی تقدیم کردن مغز بیچاره‌مان به دست این شکنجه‌گر ماهر. چه چیزی هیجان‌انگیزتر از گم شدن در هزارتوی افکار متلاطم این متفکرِ عجیب. لانتیموس یکی از معدود کارگردانان حال حاضر دنیاست که سراغ سوژه‌ها و قصه‌های وحشتناکی برای روایت می‌رود. منظورم از وحشتناک، وحشت فانتزی و سرگرم‌کننده‌ی فیلم‌های زامبی‌محور و خانه‌های جن‌زده نیست. منظورم از وحشتناک، وحشت‌های قابل‌لمسی است که هرروز داریم با آنها زندگی می‌کنیم، اما یا جرات فکر کردن به آنها را نداریم یا آن‌قدر خودمان را از وجودشان به «آن راه» زده‌ایم که ندیدنشان به روتین معمول زندگی‌مان تبدیل شده است. یا اصلا دوست نداریم باور کنیم در دنیایی زندگی می‌کنیم که چنین وحشت‌هایی در آن جولان می‌دهند. لانتیموس معمولا به کانسپت‌های معذب‌کننده‌ای می‌پردازد که دیواری را که به دور ذهن‌مان برای محافظت ازشان کشیده‌ایم تخریب می‌کند و ماهیت لطیف و شکننده‌ی آن را در مقابل هجوم اشعه‌های سرخِ تخریبگرش قرار می‌دهد. تماشای فیلم‌های لانتیموس مثل این است که خودمان دستی‌دستی یک تیغ بُرنده برداریم و تصمیم به آسیب زدن به خودمان بگیریم. آسیب‌زدن‌هایی که اگرچه با خونریزی و درد همراه است، اما ما را به درک تازه‌ای از خودمان می‌رساند.
تصور کنید دارید زیر نور گرم و ملایم خورشید از پیک نیک زیبایی در وسط پارک لذت می‌برید. از خوردن غذاهای خوشمزه و گپ زدن با خانواده گرفته تا حس کردن نوک تیزِ چمن‌های سبز پارک در کف دستان‌تان و شنیدن صدای توپ بازی کردن بچه‌ها در فاصله‌ای نزدیک در پشت سرتان. از مورچه‌هایی که از دستتان به سمت بالا رژه می‌روند تا پاک کردن سسِ سالاد ماکارونی با پشت دست از دور دهان‌تان. همه‌چیز در آرامش‌بخش‌ترین شکلش به سر می‌برد،‌ اما ناگهان نگاه جستجوگرتان به چیزی در دوردست گره می‌خورد. بستنی‌فروشی با چرخ‌دستی‌اش کنار خیابان ایستاده و با یک لبخند کارتونی بزرگ که روی صورتِ کشیده‌ و لاغرش نقش بسته بهتان زل زده است. هیچ بچه‌ای دور چرخ‌دستی‌اش برای خرید بستنی حلقه‌ نزده است. خیره شدن به چشمان بستنی‌فروش مثل خیره شدن به درون سیاه‌چاله‌ای به دنیای تاریک دیگری است که نیروی جاذبه‌ی قدرتمندش اجازه نمی‌دهد تا پلک بزنید و روی خود را از او برگردانید. نیروی جاذبه‌ای که زمان را در اطرافتان کُند می‌کند. با فشار فراوانی که دردش را در عضله‌های گردنتان حس می‌کنید سعی می‌کنید حواس‌تان را از او پرت کنید، اما با این حال نمی‌توانید از سنگینی نگاه بستنی‌فروش روی خود فرار کنید. می‌ترسید از دیگران بپرسید که آیا آنها هم بستنی‌فروش را می‌بینند یا نه. چون در عمق وجودتان مطمئن هستید که جوابشان منفی خواهد بود و این به معنی مثبت در آمدنِ وحشتتان خواهد بود و آن به معنی منفجر شدن قلب سراسیمه‌تان در سینه‌تان خواهد بود. بعد از مدتی بستنی‌فروش سرش را پایین می‌اندازد و محیط را ترک می‌کند و همه‌چیز به حالت قبلی برمی‌گردد. اما پیک نیک زیبایتان طعم تلخی به خود می‌گیرد. از این به بعد هر وقت دارید از پیک نیک‌هایتان با خانواده لذت می‌برید، خاطره‌ای غیرقابل‌توضیح و مورمورکننده هم در پس ذهن‌تان وجود دارد که هیچ‌وقت اجازه نمی‌دهد آرامش‌تان به حالت قبل برگردد.

فیلم‌های یورگوس لانتیموس حکم همان بستنی‌فروشِ عجیب را دارند. فیلم‌هایی که چشم در چشم شدن با آنها مثل تجربه‌ی دنیاهای بیگانه‌ و تصادف با مفاهیم ترسناکی است که معمولا بعد از آنها چیزی که ازمان باقی می‌ماند لاشه‌ی خون‌آلودی است که از وسط آهن‌پاره‌هایش بیرون کشیده می‌شود. تجربه‌هایی که تمام می‌شوند، اما فراموش نمی‌شوند. مثلا مهم‌ترین فیلمش «دندان نیش» (Dogtooth)، واقعیت پشت‌پرده‌ی سیستم‌ها و حکومت‌های بزرگ و کوچک را به خالص‌ترین و بی‌پرده‌ترین شکل ممکن طوری توسط یک فیلم تمثیلی به تصویر می‌کشد که نتیجه مثل برداشتن جراحتی است که شاید خوب شود، اما اثرش برای همیشه روی بدن باقی می‌ماند. «خرچنگ» (The Lobster) به عنوان اولین فیلم انگلیسی‌زبانش در دنیایی جریان دارد که انسان‌ها در صورت عدم موفقیت در ازدواج به حیوانی که بخواهند تبدیل شده و در طبیعت رها می‌شوند. این آغازی بر فیلمی در باب جنبه‌ی ستمگر و تاریکی از عشق است که باید لقب یکی از غیرعاشقانه‌ترین فیلم‌های عاشقانه‌ی سینما را به آن داد. لانتیموس با «کشتن گوزن مقدس» روند سینمایی منحصربه‌فرد خودش را با داستانی به همان اندازه شوکه‌کننده و آزاردهنده و فضایی به همان اندازه تلخ و بی‌احساس، با قدرت ادامه می‌دهد. «کشتن گوزن مقدس» یکی از آن فیلم‌های بسیار کمیابی است که در توصیفشان می‌گویم: «این فیلم را تماشا کنید تا متوجه شوید کوبریک هنوز نمُرده است. تا متوجه شوید روح او با سماجت تمام هنوز سینما را تسخیر کرده است». آخرین‌باری که با یک فیلم تماما کوبریکی روبه‌رو شدم «زیر پوست» (Under the Skin)، ساخته‌ی جاناتان گلیزر بود. «کشتن گوزن مقدس» فهرست کوبریکی‌ترین فیلم‌های غیرکوبریکی‌ام را آپدیت کرد.
«کشتن گوزن مقدس» فهرست کوبریکی‌ترین فیلم‌های غیرکوبریکی‌ام را آپدیت کرد
«کشتن گوزن مقدس» ترکیبی از «درخشش»، «چشمان باز بسته» و «بری لیندون» با مقداری از «بازی‌های بامزه»، کمی دیوانگی لارس فون تریه و به اندازه‌ی کافی سورئالیسم دیوید لینچ است که از فیلتر جهان‌بینی خاصِ خود لانتیموس عبور کرده‌اند. از یک طرف فرم فیلمبرداری و موسیقی هولناک و تسخیرکننده‌ی هتل اورلوک را داریم و در طرف دیگر درگیری‌های روانی کابوس‌وارِ دکتر بیل هارفورد (تام کروز). از یک طرف با یک نمونه از مهمانان ناخوانده‌ی فیلم آزاردهنده‌ی مشائیل هانکه مواجه‌ایم و از طرف دیگر «کشتن گوزن مقدس» در همان دنیای دستوپیایی آشنای خود لانتیموس جریان دارد که قبلا طعم آهنی‌اش را چشیده‌ایم. به عبارت دیگر لانتیموس جستجو کرده و هر ابزار شکنجه‌ای که گیر آورده را به یکدیگر جوش داده و یک ابزار شکنجه‌ی شخصی‌سازی‌شده‌ی بزرگ‌تر ساخته است. نتیجه‌ی ترکیب تمام اینها تصویری هولناک اما دلپذیر است. تصور کنید در یک شب سرد برفی و ساکت که فقط چراغ‌های برق به‌طور تک و توک خیابان را روشن کرده‌اند و تنها چیزی که به گوش می‌رسد صدای تلویزیون مردم از خانه‌هایشان و خرد شدن برف در زیر چکمه‌هایتان است، از ترس درِ کافه‌ای در نبش خیابانی متروکه را باز کرده و واردش می‌شوید. تنها کسانی که در این کافه به چشم می‌خورند استنلی کوبریک و دیوید لینچ و مشائیل هانکه و لارنس فون تریه و جاناتان گلیزر هستند که دور یک میز نشسته‌اند و دارند صحبت می‌کنند و شما را هم به پیوستن به بحثشان دعوت می‌کنند. چه بحث عجیب و غریب و جنون‌آمیزی بشود این بحث!

نتیجه فیلمی است که لانتیموس را به حال و هوای فیلم معروف‌ترش «دندان نیش» بازگردانده است. اگر «خرچنگ» از اتمسفر مالیخولیایی و افسرده و عبوسی بهره می‌برد، «کشتن گوزن مقدس» یادآور وحشتِ فراموش‌نشدنی «دندان نیش» است. وحشتی که حضور عصبی‌کننده‌اش در تمام سکانس‌هایش احساس می‌شود. وحشتی که مثل زندانی شدن در یک اتاق فولادی بدون در و پنجره با بمب ساعتی‌ای است که راهی برای خنثی کردن آن وجود ندارد. هرچه به پایان فیلم نزدیک‌تر می‌شویم، به صفر شدن تایمر و انفجار بمب هم نزدیک‌تر می‌شویم. اما کاری از دست‌مان برای متوقف کردن آن ساخته نیست. تنها کاری که از دست‌مان ساخته است تماشای منفجر شدن این بمب و در آغوش کشیده شدن با شعله‌های سوزاننده و خاکسترکننده‌اش است. بنابراین با فیلمی طرفیم که تجربه‌ی ابسورد و شگفت‌انگیز «خرچنگ» در مقایسه با آن یک تجربه‌ی گرم و ملایم و کودکانه به نظر می‌رسد. لانتیموس حتی در به ظاهر آرام‌ترین لحظات فیلمش هم راهی از طریق دیالوگ‌های بی‌روح، بازی‌های عمدا خشک بازیگران و موسیقی‌اش که نوت‌های نحس میکا لوی از «زیر پوست» را به یاد می‌آورد برای تدوام کابوسش پیدا می‌کند. اگر «خرچنگ» تمثیلی برای بررسی روابط عاشقانه از منظر شخصی و فراشخصی و اجتماعی بود، لانتیموس اگرچه با «کشتن گوزن مقدس» به بحث‌های خانوادگی و سیاسی «دندان نیش» بازگشته است، اما این‌‌بار روی پیچیدگی‌های عدالت کیفری تمرکز کرده است. یکی از چیزهایی که لانتیموس قصد دارد با فیلمش مورد بررسی قرار دهد فلسفه‌ی قصاص و مجازات است. اینکه آیا قصاص بهترین وسیله‌ی اجرای عدالت است یا قصاص شکل قانونی همان انتقام خودمان است؟ آیا طرفداران قصاص برای برقراری عدالت فرقی با محکومی که دستش به خشونت و قتل آلوده شده ندارند؟ آیا قصاص منجر به کاهش جرم می‌شود یا این کار آسان‌ترین و کم‌خرج‌ترین راه‌حل ممکن برای فرار از درمان مشکلات واقعی جامعه است؟ سوال واقعی این است که وقتی دولتی به یک قدرت خداگونه می‌رسد که توانایی کشتن یک نفر را دارد، چه کسی فعالیت این خدا را کنترل می‌کند؟ چه کسی خدایان را به خاطر دست از پا خطا کردن مجازات می‌کند؟
«کشتن گوزن مقدس» ترکیبی از «درخشش»، «چشمان باز بسته» و «بری لیندون» با مقداری از «بازی‌های بامزه»، کمی دیوانگی لارس فون تریه و به اندازه‌ی کافی سورئالیسم دیوید لینچ است که از فیلتر جهان‌بینی خاصِ خود لانتیموس عبور کرده‌اند
«کشتن گوزن مقدس» اما به جز مطرح کردن سوالاتی در سطح جامعه و سیاست و فلسفه، در زمینه‌ی شخصی هم حرف‌های جالبی برای گفتن دارد. بهترین فیلم‌های ترسناک روانشاسانه، فیلم‌هایی هستند که حقایقی درباره‌ی خودمان و جامعه‌مان را که بی‌وقفه در حال فرار از آنها هستیم جلوی رویمان می‌گذارند. مثلا همین چند وقت پیش جوردن پیل با «برو بیرون» (Get Out) نشان داد که چگونه یک نفر می‌تواند در عین نژادپرست‌نبودن، نژادپرست باشد. یا «شب‌هنگام می‌آید» (It Comes At Night) به یادمان آورد که هولوکاست‌ها و کشتارها و شنیع‌ترین اعمال از احساسات زیبا و لطیفی مثل عشق و تلاش برای حفاظت از خانواده سرچشمه می‌گیرند. یا دارن آرنوفسکی با «مادر!» (Mother) ما انسان‌ها را به آنتاگونیست‌های وحشی و قاتلِ فیلمش تبدیل کرد. آن هم به شکلی که دهان‌مان برای دفاع از خودمان قفل می‌شد و راهی برای انکار باقی نمی‌گذاشت. لانتیموس هم با «کشتن گوزن مقدس» سراغ یکی دیگر از خصوصیات منفی انسان و در ابعادی بزرگ‌تر و ترسناک‌تر جامعه رفته است تا آن را به‌طرز غیرقابل‌انکاری توی صورت‌مان بزند: دورویی و غرور. وقتی که فکر می‌کنیم آدم‌خوبه‌ی داستان هستیم، اما در حقیقت نقش آدم‌بد شرور داستان را برعهده داریم. حقیقتی که هیچکسی با اراده و تصمیم شخصی خودش سراغ اثبات کردن آن نمی‌رود، اما با زور چرا. سوال دوم فیلم این است که چه می‌شود وقتی بفهمیم در دنیایی تماما آشوب‌زده و شعله‌ور زندگی می‌کنیم که کانسپت قانون و نظم، رویا و جوکی بیش که خودمان به عنوان مکانیسمی دفاعی آن را برای خودمان اختراع کرده‌ایم نیست؟ نتیجه‌ی پرداخت به این سوالات فیلمی در ابعادی حماسی است که تراژدی‌های یونانی را به یاد می‌آورد. تعجبی هم ندارد. چرا که «کشتن گوزن مقدس» در واقع اقتباسی آزاد از روی داستان ایفیگنیا، دختر پادشاه آگاممنون در اسطوره‌شناسی یونان است. آگاممنون در آغاز جنگ تروی، گوزن مقدسی متعلق به آرتمیس، الهه‌ی شکار و حیات وحش را می‌کشد و او را عصبانی می‌کند. بنابراین آرتمیس با از حرکت نگه داشتن باد، جلوی رسیدن کشتی‌های آگاممنون به تروی را می‌گیرد. خبر می‌رسد آرتمیس فقط در صورتی او را می‌بخشد که دخترش ایفیگنیا را برایش قربانی کند و او نیز همین کار را می‌کند. نکته‌ی اخلاقی این داستان نوع بی‌رحمانه‌ای از قصاص و این حقیقت است که پادشاهان با وجود تمام عظمتشان در مقابل خدایان، فانی و ناتوان هستند. این داستان استخوان‌بندی اصلی «کشتن گوزن مقدس» را تشکیل داده است.
همیشه یکی از اولین جذابیت‌های فیلم‌های لانتیموس دنیاسازی‌هایشان است و چنین چیزی درباره‌ی «کشتن گوزن مقدس» هم صدق می‌کند. فیلم در دنیایی جریان دارد که به همان اندازه که شبیه دنیای ماست، به همان اندازه هم متفاوت است. به همان اندازه که قابل‌لمس است، به همان اندازه هم بیگانه‌ است. به همان اندازه که فهمیدنی است، به همان اندازه هم یک معمای سربسته است. دنیایی که انگار در واقعیت جایگزین دیگری جریان دارد. به نظر می‌رسد اگر کتاب‌های تاریخ این دنیا را مرور کنیم با واقعه‌‌ی «یازده سپتامبر»گونه‌ای برخورد می‌کنیم که فقط در دنیای این فیلم اتفاق افتاده و مسیر آن را به مرور زمان به‌طرز گسترده‌ای از مسیر دنیای ما جدا کرده است. اگر فیلم‌های دیوید لینچ در دنیاهایی بین واقعیت و رویا جریان دارند، فیلم‌های لانتیموس در دنیاهایی بین واقعیت و سرزمین عجایب اتفاق می‌افتند. دنیای فیلم شامل تمام چیزهایی که می‌شناسیم هست؛ از رستوران‌ها و ترافیک گرفته تا کباب‌ پختن در حیاط پشتی خانه و دفتر ناظم مدرسه و هدیه دادن ساعت مچی. از یک خانه‌ی ویلایی چندطبقه‌ی شیک و گران‌قیمت که متعلق به یک زوج پزشکِ پول‌دار است گرفته تا بیمارستانی مُدرن و پیشرفته که انگار راهروهایش تا ابد ادامه دارند و گویی معمارش همان کسی بوده که هتل اورلوک را ساخته است. به عبارت دیگر به نظر می‌رسد لانتیموس پرده‌ی نامرئی دنیای ما را برداشته است و دارد لایه‌ی عمیق‌تری از آن را بهمان نشان می‌دهد. لایه‌ای که اصلا خوشایند نیست. در این لایه همه‌چیز در عین منظم و آشنابودن، به‌طرز بی‌سروصدایی پرهرج و مرج به نظر می‌رسد.

نمای آغازین فیلم به بهترین شکل ممکن دنیای این فیلم را توصیف می‌کند. یک سری فیلم‌ها طول می‌کشند تا دستشان را رو کنند و چهره‌ی واقعی‌شان را فاش کنند و در نتیجه کمی طول می‌کشد تا شیفته‌شان شویم، اما یک سری فیلم‌ها هم هستند که از همان نمای اول میخشان را می‌کوبند. از همان نمای اول آن‌قدر غیرمنتظره و ناب و خالص ظاهر می‌شوند که اگر به‌طور اتفاقی بهشان برخورد کرده باشید هم نمی‌توانید چشم ازشان بردارید. برخی فیلم‌ها قطره قطره تماشاگرانشان را در دریایشان خیس می‌کنند، ولی تصمیم به تماشای بعضی فیلم‌ها مثل فرو رفتن در عمق اقیانوس در یک چشم به هم زدن است. «کشتن گوزن مقدس» در گروه دوم قرار می‌گیرد. لانتیموس فیلمش را با اکستریم کلوزآپی از سینه‌ای شکافته‌شده روی تخت اتاق عمل و قلبی که در این سینه در حال تپیدن در زیر نورافکن‌ها است فقط آغاز نمی‌کند، بلکه درگیرکننده آغاز می‌کند. نماهای آغازین همچون مقدمه‌ای هستند که حکم دروازه‌ی ورودمان به دنیای فیلم و مقدمه‌چینی چیزهایی را که قرار است ببینیم دارند. «کشتن گوزن مقدس» از این نمای افتتاحیه به عنوان امتحان ورودی استفاده می‌کند. اگر توانایی تحمل تماشای تپیدن قلبی زنده در میان خون و ماهیچه‌های سینه را دارید، پس احتمالا توانایی تحمل ادامه‌ی فیلم را هم خواهید داشت. حسی که تماشای این صحنه در وجود انسان بیدار کرده و مثل بچه‌ای که از مدرسه‌اش جا مانده سراسیمه و شتاب‌زده می‌کند، همان حسی است که در طول ادامه‌ی فیلم احساس خواهیم کرد. این نما کلکسیونی از برخورد دیوانه‌وار هزارانِ احساسِ قابل‌توصیف و غیرقابل‌توصیفِ متضاد با یکدیگر است. از یک سو تماشای این صحنه در اوج طبیعی‌بودن آن‌قدر دلخراش است که صدایی در اعماق وجودمان دستور بستن چشمانمان را می‌دهد، اما از سوی دیگر این صحنه از چنان قدرت شگفت‌انگیز و جذابی بهره می‌برد که آدم همچون تماشای آکروباتیک‌بازی‌های یک هنرمند سیرک با تمام وجود خیره‌اش می‌شود و حتی توانایی تشویق کردنش را هم از دست می‌دهد.
از یک سو تماشای یک تکه‌ی چربی و گوشتِ سرخ و سفید که بی‌وقفه در عمق سینه می‌لغزد حقیقت آشکاری را به یادمان می‌آورد: اینکه زندگی‌ و مرگ‌مان به عملکرد دقیق این تکه گوشت بستگی دارد؛ حقیقتی که معمولا سعی می‌کنیم بهش فکر نکنیم، اما از سوی دیگر این تصویر کاری می‌کند تا بدون شک و تردید به یاد تکه گوشتی شبیه به این که در سینه‌ی خودمان در حال تپیدن است بیافتیم و لحظه‌ی سیخ شدن موهایمان از این فکر را حس کنیم. تصویری که در عین آزاردهندگی، قدرتمند است و در عین عجیب‌بودن، آشناست. آشناست چون همگی یکی از این قلب‌ها داریم، اما عجیب است چون معمولا به عملکردش فکر نمی‌کنیم. تمام اینها به‌علاوه‌ی یک موسیقی کلاسیک، افتتاحیه‌های باعظمت و میخکوب‌کننده‌ی فیلم‌های کوبریک مثل «۲۰۰۱: یک ادیسه‌ی فضایی» و «چشمان باز بسته» را تداعی می‌کند. این نماها همچون برخورد امواج دریا به صخره‌های خشن ساحل عمل می‌کنند. افکار و احساسات متلاطمی که با قدرت در یکدیگر متلاشی می‌شوند. این همان اتفاقی است که قرار است در طول فیلم ادامه پیدا کند. واقعا لانتیموس را باید به خاطر چنین افتتاحیه‌ی کوبنده‌ای تحسین کرد. اما نمای آغازین فیلم فقط به پی‌ریزی اتمسفر فیلم خلاصه نشده، بلکه تم‌های داستانی و روند شخصیت‌پردازی را هم مقدمه‌چینی می‌کند. اولین چیزی که در جریان نماهای آغازین فیلم متوجه می‌شوید نه قلب، بلکه جراحان قلبی هستند که دور تخت ایستاده‌اند. در این صحنه جراحان قلب حالتی خداگونه به خود گرفته‌اند. قلب تپنده‌تان که نمادی از نیروی زندگی برهنه‌تان است در اختیار آنهاست تا هر کاری که خواستند با آن بکنند. سپس به نمایی از یکی از جراحان که دستکش‌های خون‌آلودش را در می‌آورد و آنها را در سطل زباله می‌اندازد کات می‌زنیم.
اما قبل از اینکه معنای این صحنه را درک کنیم، باید با هویت جراح آشنا شویم. شخصیت اصلی فیلم دکتر استیون مورفی (کالین فارل) است. یک جراح قلب حرفه‌ای و موفق و ثروتمند که به آخرین و بهترین پیشرفت‌ها و دستاوردهای علمی دنیای پزشکی دسترسی دارد. همسرش آنا (نیکول کیدمن) چشم‌پزشک است و این دو پسری ۱۲ ساله به اسم باب و دختری ۱۴ ساله به اسم کیم دارند. استیون یک دوست مخفی به اسم مارتین (بری کیوگن) هم دارد که در واقع پسر نوجوان یکی از بیماران قدیمی اوست که زیر دست او مُرده است. استیون هر از گاهی در رستوران‌ و خیابان با مارتین دیدار می‌کند و با او گپ می‌زند. مارتین برای او حکم یک فرزندخوانده‌ی غیررسمی را دارد و به نظر می‌رسد مارتین هم استیون را به عنوان جایگزین پدرش می‌بیند. فقط یک مشکل وجود دارد. در دنیای فیلم لانتیموس که رفتار همه‌ی آدم‌ها به‌طور طبیعی عجیب است، مارتین از همه عجیب‌تر است. یا به‌طرز شومی عجیب است. هر وقت او جلوی دوربین ظاهر می‌شود می‌دانیم که یک جای کار می‌لنگد، اما چه چیزی؟ اولین چیزی که به تدریج درباره‌ی استیون متوجه می‌شویم این است که او چیزی که در ظاهر به نظر می‌رسد نیست. یک جراح قلب ریشوی حرفه‌ای و ثروتمند که در مهمانی‌های پزشکی سخنرانی می‌کند و رفتار متین و آرامی با اعضای خانواده‌ و همکارانش دارد تصویری از یک انسان ایده‌آل و وظیفه‌شناس اما کلیشه‌ای که همه‌ی پزشکان دنیا باید او را به عنوان الگو انتخاب کنند ترسیم می‌کند.

اما لانتیموس از همان اولین صحنه‌ها سرنخ‌های متعددی درباره‌ی هویت و شخصیت واقعی استیون بهمان می‌دهد. کم‌کم متوجه می‌شویم استیون خیلی با تصویری که در نگاه اول در ذهن‌مان شکل می‌گیرد فاصله دارد. می‌فهمیم او در واقع آدم خودخواه و دروغگو و غیرقابل‌اعتماد و دغل‌بازی است که حسابی از لحاظ اخلاقی مشکل‌دار است. مثلا استیون در آغاز فیلم به دوستش که دکتر بیهوشی است می‌گوید که به دلایل خاص خودش ترجیح می‌دهد بند ساعتش به جای چرم، فلزی باشد. مدتی بعد او ساعتی با بند فلزی به مارتین هدیه می‌دهد. شاید نشانه‌ای از اینکه رابطه‌‌ی او با مارتین بیشتر از اینکه واقعی باشد، خودخواهانه و به نفع خودش است. مسئله این است که پدر مارتین فقط زیر دست استیون نمُرده، بلکه استیون به دلیل مصرف الکل قبل از عمل، پدر مارتین را کشته است. رازی که بیمارستان و مارتین از آن خبر ندارند. بنابراین رابطه‌ی استیون با مارتین و وقت گذاشتن برای او در واقع راه و روشِ استیون برای قبول کردن مسئولیت این اشتباه غیرقابل‌جبران از طریق قبول نکردن مسئولیت آن است. در واقع متوجه می‌شویم استیون در ظاهر خودش را گول می‌زند که از طریق این رابطه هوای پسر بیماری که به دستش کشته شده را دارد، اما در حقیقت استیون از این رابطه برای درپوش گذاشتن روی عذاب وجدانش که همچون آتشفشان فعال است استفاده می‌کند.
برخی فیلم‌ها قطره قطره تماشاگرانشان را در دریایشان خیس می‌کنند، ولی تصمیم به تماشای بعضی فیلم‌ها مثل فرو رفتن در عمق اقیانوس در یک چشم به هم زدن است. «کشتن گوزن مقدس» در گروه دوم قرار می‌گیرد
البته کاش این‌طور بود. استیون آن‌قدر عذاب وجدانش را سرکوب کرده و آن‌قدر از رودررو شدن با آن شانه خالی کرده که حالا واقعا به این باور رسیده که او نقشی در مرگ پدر مارتین نداشته است. او می‌داند بیمارش تحت عمل جراحی او کشته شده، اما تقصیر آن را گردن دکتر بیهوشی‌اش می‌اندازد. وقتی مارتین به استیون می‌گوید بند فلزی ساعتش را با چرم تعویض کرده‌، استیون برخلاف گفتگوی او با دوستش، هیچ واکنشی به این موضوع نشان نمی‌دهد و با آن مخالفت نمی‌کند. شاید نشانه‌ای از اینکه استیون خیلی وقت است که هویت واقعی‌اش را از مارتین مخفی نگه می‌دارد. این در حالی است که وقتی دوستش، او و مارتین را با هم می‌بیند، استیون درباره‌ی هویت مارتین به او دروغ می‌گوید. عدم صداقتِ استیون به مرور شدید و شدیدتر هم می‌شود. وقتی آنا با مارتین آشنا می‌شود، استیون می‌گوید پدرش در یک تصادف اتوموبیل کشته شده است. یکی از موتیف‌های تکرارشونده‌ی فیلم مربوط به دست‌های استیون می‌شود. در طول فیلم کاراکترها به دست‌های استیون اشاره می‌کنند و آن را به عنوان دست‌های زیبا و صاف و سفید و بی‌نقصی توصیف می‌کنند. در نگاه اول این صحنه‌ها شبیه یکی از همان صحنه‌های کمدی ابسورد معمول فیلم‌های لانتیموس است، اما در نگاهی عمیق‌تر ماجرای دست‌ها اطلاعات بیشتری درباره‌ی شخصیتِ خود استیون بهمان می‌دهد. دست‌های استیون که با آنها جان بیمارانش را در مشت دارد به او حالتی خداگونه بخشیده است. انگار کاراکترها در توصیف دست‌های بی‌نقص او، در حال ستایش کردن دست‌های توانای یک خدا هستند. این چیزی است که خود استیون هم به آن باور دارد. خود او هم باور دارد که او خدای بی‌نقصی است که کنترل همه‌چیز را در دست دارد. این موضوع را می‌توانید در رفتار با بچه‌هایش در خانه هم ببینید. کنترل شدید بچه‌ها توسط استیون شاید به اندازه‌ی تئاتر هولناکی که در «دندان نیش» دیده باشیم نباشد، اما همین که آن فیلم را به یاد می‌آورد یعنی یک جای کار می‌لنگد.

نکته‌ی دیگر درباره‌ی دست‌های استیون این است که استیون در اعماق وجودش می‌داند که توصیف بقیه از دستانش با واقعیت فاصله دارد. اینجاست که باید به صحنه‌ای از آغاز فیلم که استیون دستکش‌های سفید خون‌آلودش را به درون سطح زباله می‌اندازد برگردیم. توصیف همه از دست‌های استیون به عنوان دستانی زیبا و سفید و صاف و بی‌نقص آدم را یاد دستکش‌های کثیفش که در آن صحنه از دست در می‌آورد می‌اندازد. آن دستکش‌های خون‌آلود، واقعیتِ استیون را به نمایش می‌گذارند. استیون گذشته‌ی کثیف و درب‌و‌داغان و تیره و تاریکی دارد، اما به جای قبول کردن این حقیقت و تلاش برای جبرانش، تلاش می‌کند تا جلوه‌ی دروغینی از خودش را به نمایش بگذارد. اگر دستکش‌های خون‌آلود نماینده‌ی درون کرم‌خورده و احساسات سیاه استیون باشند، پس عملِ در آوردن دستکش‌ها و انداختن آنها در سطح زباله، شخصیتِ استیون را در یک حرکت خلاصه می‌کند: او بی‌وقفه سعی می‌کند تا گذشته‌ی تاریکش را طوری دفن کند که هیچکس نتواند آن را کشف کند. اما این گذشته همچون زامبی نامیرای سمج و تخسی عمل می‌کند که پس از هر بار دفن شدن باز دوباره از گور برمی‌خیزد و رد استیون را می‌زند و استیون دوباره از نو به فرو کردن سر این زامبی پوسیده در خاک ادامه می‌دهد. چرا که نشان دادن این زامبی به دنیا به معنی نابودی جایگاه و موقعیت و شهرت و اعتبارش است. چون به عهده گرفتن مسئولیت اشتباه بزرگی که مرتکب شده، او را از عرش به فرش خواهد رساند. پس استیون مورفی نه یک قهرمان است و نه یک ضدقهرمان. فیلم کاری با این برچسب‌های صفر و یکی ندارد. فیلم فقط می‌خواهد روانشناسی این مرد را ترسیم کند و ما را به جای او گذاشته تا آشوب روانی‌اش را از نزدیک لمس کنیم. استیون اگرچه خیلی وقت است در برزخ زندگی می‌کند، اما نقابی از ثبات و پایداری و استحکام و قدرتی دروغین به صورت می‌زند. تا اینکه او بالاخره در موقعیتی قرار می‌گیرد که راه فراری از آن برای رویارویی با گناهش پیدا نمی‌کند.
هشدار: این بخش از متن داستان فیلم را لو می‌دهد.
یادتان می‌آید در صحنه‌های گفتگوی دوتایی مارتین و استیون احساس می‌کردیم یک جای کار می‌لنگد. یادتان می‌آید هروقت مارتین جلوی دوربین ظاهر می‌شد همه‌چیز حالتی شرورانه‌تر و شوم‌تری به خود می‌گرفت، خب، معلوم می‌شود مارتین از رازِ استیون خبر دارد. می‌داند که او پدرش را به خاطر مصرف الکل کشته است. مارتین حتی می‌داند که استیون چه جور آدمی است. شاید استیون فکر می‌کرده دارد مارتین را بازی می‌دهد، اما در واقع این مارتین بوده که در تمام این مدت ادای یک بچه‌ی نادان و بی‌خبر از همه‌جا را در می‌آورده است. بنابراین به محض اینکه استیون به مارتین و مادرش بی‌محلی می‌کند، بچه‌های استیون از کمر به پایین فلج می‌شوند و سر از بیمارستان در می‌آورند. کار، کارِ مارتین است. اما چگونه؟ ماجرا برخلاف شک اول‌مان ناشی از تزریق سم یا ماده‌ای فلج‌کننده به بچه‌ها نیست. مسئله این است که مارتین در فیلم چه از لحاظ استعاره‌ای و چه به معنای واقعی کلمه، «خدا» است. اول اینکه مارتین دارای قدرت‌های ماوراطبیعه است. او نه تنها از راز دست داشتن استیون در مرگ پدرش آگاه است، بلکه به اراده‌ی خودش می‌تواند فلج‌شدگی بچه‌های استیون را درمان کرده یا دوباره برگرداند. همچنین او بیماری‌ای به جان بچه‌های استیون انداخته که انگار هیچ نمونه‌ای در دنیا ندارد. بهترین دکترهای کشور هم توانایی تشخیص و درمان آن را ندارند. نه تنها در صحنه‌ای در اواخر فیلم آنا پاهای مارتین را می‌بوسد، بلکه صحنه‌ای که دختر خانواده با پاهای فلج به درگاه مارتین که همچون بُت ساکت و ساکن است التماس می‌کند تا او را خوب کند هم به خدابودن مارتین اشاره می‌کند. صحنه‌ای را که استیون و مارتین و مادرش در حال تماشای سکانسی از فیلم «روز موش‌خرما» (Groundhog Day) هستند هم فراموش نکنیم. جایی که کاراکتر بیل موری می‌خواهد به همکارش ثابت کند که قدرت‌های خداگونه دارد.

در ابتدا مارتین به عنوان آنتاگونیست تنفربرانگیزی ترسیم می‌شود که هروقت جلوی دوربین قرار می‌گیرد مقدار انرژی آزاردهنده‌‌ای که از خود ساتع می‌کند به مرز هشدار می‌رسد. هیچ کاری از دست استیون و آنا برای نجات فرزندانشان برنمی‌آید. اما همان‌طور که لانتیموس کاری کرده تا نتوان استیون را به عنوان قهرمان یا ضدقهرمان دسته‌بندی کرد، به مرور با جنبه‌ای از شخصیت مارتین آشنا می‌شویم که او را در عین ترسناک‌بودن، در جایگاه قابل‌درکی قرار می‌دهد. مارتین می‌خواهد عدالت را برقرار کند. او برای این کار یک چیز از استیون می‌خواهد: استیون یا باید یکی از اعضای خانواده‌اش را بکشد، یا هر سه نفر آنها به این بیماری ناشناخته مبتلا شده و بعد از مدتی به دلخراش‌ترین شکل ممکن می‌میرند و او را تنها می‌گذارند. استیون در ابتدا در مقابل گرفتن این تصمیم ایستادگی می‌کند و مثل گذشته دست به هر کاری برای فرار از این مخمصه می‌زند، اما این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست. استیون بالاخره باید تقاص اشتباهی را که کرده پس بدهد و هیچ راهی برای عدم وقوع آن هم وجود ندارد. نتیجه برخورد احساساتی است که مثل برخورد آب و آتش به هیچ شکلی با یکدیگر کنار نمی‌آیند. از یک طرف استیون به عنوان انسان آب‌زیرکاهی معرفی می‌شود که اشتباه مرگبارش را به گردن نمی‌گیرد، اما از طرف دیگر یکی از اعضای خانواده‌اش باید به دست خودش قربانی برقراری عدالت شود. از طرف دیگر در قالب مارتین با آدم باادب و بانزاکتی روبه‌رو می‌شویم که درونش سرشار از سادیسمی در شرف انفجار است که به هیچ شکل دیگری آرام نمی‌گیرد. اگرچه تصور او از عدالت و قصاص زیاده‌روی به نظر می‌رسد، اما تماشاگران هم متوجه می‌شوند که نه تنها او انگیزه‌ی قابل‌درکی برای این کار دارد، بلکه استیون هم آدمی است که فقط «زیاده‌روی» می‌تواند او را مجبور به روبه‌رو شدن با گناهش بکند. نتیجه سیستم اخلاقی گل‌آلود و پیچیده‌ای است که باعث می‌شود نتوانیم به راحتی تشخیص دهیم در این درگیری حق با چه کسی است و در نتیجه خود را در سردرگمی کامل پیدا می‌کنیم.
مارتین به عنوان آنتاگونیست تنفربرانگیزی ترسیم می‌شود که هروقت جلوی دوربین قرار می‌گیرد مقدار انرژی آزاردهنده‌‌ای که از خود ساتع می‌کند به مرز هشدار می‌رسد
با این حال در نگاه اول به نظر می‌رسد لانتیموس در این درگیری به‌طرز غیرآشکاری طرفدارِ استیون است و قصد به زیر سوال بردن فلسفه‌ی انتقام‌جویانه‌ی مارتین را دارد. یک چیز ردخور ندارد: استیون آدم پستی است. هرجور حساب کنیم او به خاطر عدم مسئولیت‌پذیری‌اش موجب مرگ یک نفر شده و به جای قبول این حقیقت، از آن شانه‌ خالی می‌کند. اما یک چیز دیگر هم ردخور ندارد: اینکه مارتین هم به همان اندازه حکم خدای خودخواهی را دارد که از قدرت بلامنازعش برای رسیدن به هدف خودش استفاده می‌کند. او با استفاده از قدرتش یک سیستم قضایی مخصوص اجرای چشم‌انداز و نسخه‌ی خودش از عدالت درست کرده است. در «کشتن گوزن مقدس» سوال این نیست که آیا استیون گناهکار است یا نه، بلکه این است که آیا سیستمی که وظیفه‌ی مجازات او را دارد درست است یا نه؟ این موضوع من را یاد اپیزود «خرس سفید» از سریال «آینه‌ی سیاه» می‌اندازد. آنجا هم در اینکه شخصیت اصلی گناه بزرگی مرتکب شده شکی وجود ندارد، اما سوال این است که آیا سیستم، مجازاتش را به درستی تعیین می‌کند؟ مارتین با قدرتش استیون را مجبور می‌کند تا یکی از اعضای خانواده‌اش را به همان شکلی که پدرش را کشته بود بکشد. حتی صحنه‌ی تیراندازی که استیون به دور خودش چرخیده و تلوتلو می‌خورد هم یادآور شخصی است که بعد از مصرف الکل، ثبات روانی ندارد. همه‌چیز به همان شکلی که برای خانواده‌‌ی مارتین اتفاق افتاده بود، برای خانواده‌ی استیون هم تکرار می‌شود. حالا تنها سوالی که می‌ماند این است که آیا چنین نوع قصاصی درست است؟ آیا پسر کوچک استیون به خاطر اشتباه پدرش باید بمیرد؟ جواب به چنین سوالاتی اصلا آسان نیست. از یک طرف قصاص یعنی «یک چشم به ازای یک چشم». پس یکی از اعضای خانواده‌ی استیون باید به ازای مرگ یکی از اعضای خانواده‌ی مارتین کشته شود، اما از طرف دیگر به قتل رسیدن یک بی‌گناه اصلا با عقل جور در نمی‌آید. از یک طرف همین قدرت بلامنازع مارتین است که استیون را مجبور می‌کند تا اشتباهش را قبول کند، اما کماکان این سوال مطرح می‌شود که از کجا معلوم راهکار مارتین برای این کار اخلاقی باشد؟ از یک سو می‌توان گفت راهکار مارتین، راهکاری درستی است چون منجر به رویارویی استیون با مشکل ریشه‌دوانده در روحش و کنار آمدن با آن می‌شود و از طرف دیگر می‌توان گفت برای اینکه استیون با مشکلش کنار بیاید، یک بچه‌ی بی‌گناه باید به قتل برسد. پس، اینکه انسانی برای جبران کردن گناهش مجبور به ارتکاب گناهی دیگر شود، کل این راهکار را زیر سوال می‌برد.

اما کمی که دقیق‌تر می‌شویم به این نتیجه می‌رسیم که شاید ما با این حرف‌ها داریم همان اشتباهی را مرتکب می‌شویم که لانتیموس با این فیلم می‌خواهد به آن اشاره کند: اشتباه تلاش برای پیدا کردن جواب و توجیه کردن. تلاش برای باز کردن گره‌ها و ساده‌سازی پیچیدگی‌ها. اشتباه تلاش برای پیدا کردن راهی برای قوت قلب دادن به خودمان که دنیا به حدی که این فیلم نشان می‌دهد ترسناک و بی‌در و پیکر نیست. اشتباه تلاش برای دست دراز کردن و گرفتن لبه‌ی پرتگاه برای جلوگیری از سقوط‌مان. تلاش‌هایی که همه به در بسته می‌خورند. شاید لانتیموس می‌خواهد بهمان بفهماند دست از تلاش کردن بکشید. دست از تلاش کردن برای فهمیدن این دنیا بکشید. دست از مطرح کردن این سوالات بی‌معنی و زور زدن برای جواب دادن به آنها بکشید. یکی از عادت‌های ما انسان‌ها، دسته‌بندی کردن همه‌چیز است. فلانی خوب است، فلانی بد است. فلان سیستم خوب است و فلان سیستم بد است. حق با این یکی است و تقصیر آن یکی است. این عادت بهمان کمک می‌کند تا دوست را از دشمن تشخیص بدهیم. کمک‌مان می‌کند تا حتی در تاریک‌ترین لحظات هم کورسویی از نور در انتهای تونل برای خودمان درست کنیم. شاید به خاطر همین عادت‌مان است که این‌قدر برای توجیه کارهای شخصیت‌ها و اینکه حق با چه کسی است صغری کبری چیدم. شاید باید شمشیر شکسته‌مان را زمین بیاندازیم، سپرمان را پایین بیاوریم، فکر نجات پرنسس را از ذهن‌مان دور کنیم و خودمان را برای بلیعده شدن توسط اژدها آماده کنیم. «کشتن گوزن مقدس» در دنیایی غیرقابل‌فهمیدن جریان دارد. در دنیایی که مارتین در حالی که ماکارونی‌اش را قورت می‌دهد، تهدیدات وحشتناکش را توجیه می‌کند. در دنیایی که آدم‌هایی مثل دکتر استیون مورفی با وجود خون‌هایی که ریخته‌اند، به موفقیت و ثروت و احترام و اعتبار می‌رسند. در دنیایی که کسانی مثل مارتین با وجود تمام جنایت‌هایشان قسر در می‌روند.
لانتیموس ما را به دنیایی می‌برد که فارغ از برنده و بازنده، افتضاح است. مهم نیست حق با استیون است یا مارتین. مهم این است که تمام این اتفاقات در دنیای آشفته‌ای می‌افتد که نظم و قانون در آن توهمی بیش نیست و چیزی که درباره‌اش شکی وجود ندارد، آشوب و هرج و مرجی است که در آن زبانه می‌کشد. حالا یک شیطان قوی‌تر (مارتین) یک شیطان ضعیف‌تر (استیون) را شکست داده است. این به معنی اجرای عدالت نیست. این به معنی پایین کشیده شدن یک شیطان و نشستن یکی قوی‌تر به جای قبلی است. این به معنی جنگی بین شیاطین است که فارغ از برنده‌اش به نفع هیچکس به جز خودشان نیست. بالاتر گفتم که انگار رویداد بزرگی در دنیای این فیلم افتاده که مسیرش را از مسیر دنیای ما منحرف کرده است. می‌خواهم باور کنم دنیای این فیلم همان دنیایی است که جوکرِ کریستوفر نولان قصد برپایی آن را داشت. می‌خواهم باور کنم «کشتن گوزن مقدس» در آینده‌ی «شوالیه‌ی تاریکی» جریان دارد. در دنیایی که نقشه‌ی انفجار کشتی‌ها توسط جوکر با موفقیت اجرا می‌شود. در دنیایی که جوکر با شکست دادن بتمن، دیدگاه آنارشیستی‌اش را مثل یک بیماری گسترش می‌دهد. «کشتن گوزن مقدس» درباره‌ی اینکه آیا استیون به سزای اعمالش می‌رسد یا نه نیست، بلکه درباره‌ی این است اجراکننده‌ی عدالت هم خود مجرم است. «کشتن گوزن مقدس» درباره‌ی قهرمان و ضدقهرمان و شخصیت‌های مثبت و منفی نیست، بلکه درباره‌ی دنیایی است که به متجاوزان و مجرمان اجازه‌ی آزادانه چرخیدن و پیشرفت می‌دهد و شرایط سقوط و نابودی بی‌گناهان و ضعیفان را فراهم می‌کند. تلاش برای پیدا کردن اخلاق در این دنیا به چیزی جز بن‌بست منجر نمی‌شود.

ما عادت داریم در داستان‌هایی که می‌شنویم و می‌بینیم دنبال وزنه‌ی اخلاقی‌اش بگردیم. مثلا سریالی مثل «برکینگ بد» با وجود دنیای تماما خاکستری‌اش، کماکان وزنه‌ای برای دسته‌بندی کاراکترهایش بهمان می‌دهد. با اینکه والتر وایت دست به اعمال وحشتناکی می‌زند، اما همیشه چیزی مثل بیماری و تصمیمش برای تامین خانواده‌اش وجود دارد که کارهایش را در مقایسه با آنها توجیه کنیم. همیشه آدم‌های بدتری مثل گاس فرینگ یا دار و دسته‌ی نئونازی‌ها هستند که در مقابله با آنها طرفِ والت را بگیریم. این وزنه‌ی اخلاقی همچون حداقل ابزاری عمل می‌کند که کمک می‌کند چیزی برای فهمیدن دنیای پیچیده‌ی سریال داشته باشیم. تا والت را با تمام کارهای وحشتناکی که انجام داده امپراتور و هایزنبرگ بزرگ بنامیم و خیال خودمان را راحت کنیم. «کشتن گوزن مقدس» اما در دنیایی جریان دارد که خبری از این وزنه‌ی اخلاقی مشخص نیست. انگار «کشتن گوزن مقدس» با آن دسته فیلسوفانی موافق است که اعتقاد دارند اخلاق نه یک کانسپت واقعی، بلکه چیزی ساختگی و قلابی است که توسط خود جامعه طراحی شده. اخلاق کانسپتی نسبی است که فرد به فرد متغیر است. عدالت کانسپتی نسبی است که فرد به فرد متغیر است. لانتیموس جنبه‌‌ی ترسناکی از دنیایمان را برجسته می‌کند: تمایل‌مان به توجیه کردن اشتباهات و کارهای وحشتناک‌مان و او این کار را از طریق لحن ابسورد خاص فیلمش انجام می‌دهد. چیزی که فیلم‌های لانتیموس را به‌طرز منجمدکننده‌ای ترسناک می‌کند، حذف انسانیت از کاراکترهایش است. در بازگشت به «برکینگ بد»، والتر وایت طوری نیازها و خواسته‌هایش را با نقش‌آفرینی خروشان و آتشین برایان کرنستون بیان می‌کند که تماشاگر نمی‌تواند با او ارتباط برقرار نکند و با درد و کمبود و افسردگی‌اش همذات‌پنداری نکند.
«کشتن گوزن مقدس» فاقد انسانیت رایجی است که معمولا از سینما انتظار داریم
«کشتن گوزن مقدس» اما فاقد انسانیت رایجی است که معمولا از سینما انتظار داریم. کالین فارل در قالب استیون مورفی نقش یک تکه سنگ متحرک را بازی می‌کند که به جز لحظاتی نمایش خشم، سرد و ساکن است. بری کیوگن در نقش مارتین هم چنین وضعیتی دارد. چه وقتی که برای بچه‌های استیون هدیه می‌آورد و چه وقتی که از لیمونادهای آنا تعریف می‌کند و چه وقتی که استیون را در رستوران بیمارستان تهدید می‌کند، او در همه‌حال در بی‌روح‌ترین حالت ممکن صحبت می‌کند. انگار غده‌ی تولید احساساتشان را از بدنش خارج کرده و به سطل زباله انداخته‌اند. لانتیموس به ندرت اجازه می‌دهد تا از آنها چشم برداریم. دوربین نگاه‌های خیره‌‌ی کاراکترها را در حال بیان دیالوگ‌هایشان زیر نظر می‌گیرد. انگار لانتیموس می‌خواهد همچون کاراگاهی سر صحنه‌ی جرم، ذره‌بین‌مان را روی چشمانشان گرفته و به دنبال سرنخی از انسانیت در آنها بگردیم. بعضی‌وقت‌ها جستجوهایمان جواب می‌دهد. آنا و کیم با اینکه موجوداتی متعلق به همین دنیا هستند، اما هر از گاهی احساساتی از عشق، تلاش برای بقا و ترس در نگاه‌هایشان می‌دود که هرچند غیرپیچیده، اما حداقل نشانه‌ای از توخالی‌نبودنِ روحشان است. ولی جستجو برای یافتن انسانیت در چشمانِ کالین فارل و بری کیوگن به در بسته می‌خورد و هیچ چیزی ترسناک‌تر از این نیست. شاید اگر همین داستان توسط شخص دیگری ساخته می‌شد، شاهد فلش‌بک‌هایی به گذشته‌ی استیون و مارتین می‌بودیم تا انگیزه‌ها و احساساتشان و چیزهایی را که منجر به اشتباهات و سرخوردگی‌هایشان شده است از زاویه‌ی انسانی‌تری درک می‌کردیم، اما لانتیموس با حذف تمام چیزهایی که این کاراکترها را به دنیای واقعی متصل می‌کند و حس همدردی‌مان را نسبت استیصالشان برمی‌انگیزد، دنیای زشت و کثیفی ترسیم کرده است که در آن هیچ چیزی برای توجیه کردن وجود ندارد. دیگر تماشاگران نمی‌توانند از طریق درام‌پردازی‌های هالیوودی کارهای وحشتناک کاراکترها را توجیه کنند. اینجا فقط آنها هستند و کارهایشان. «کشتن گوزن مقدس» مجبورمان می‌کند بی‌پرده با بدترین خصوصیات‌‌مان روبه‌رو شویم: خصوصیت توجیه کردن رفتارمان. خصوصیتِ استفاده از انسانیت برای درپوش گذاشتن روی اشتباه‌ و دفاع از تصمیمات بدمان. شاید از عنصر انسانیت بتوانیم به عنوان مکانیسمی برای کنار آمدن با آن و تلطیف عواقب وحشتناکش استفاده کنیم، اما وقتی عنصر انسانیت از معادله حذف می‌شود، تصویر ِخالص و واضح و فیلترنشده و سانسورنشده‌ای از واقعیت باقی می‌ماند که چشم در چشم شدن با آن فلج‌کننده است.
دانلود زیرنویس فارسی این فیلم

چاپ این بخش

  عراق، دومین کشور زیارتی جهان اسلام
ارسال‌شده توسط: hmseo - 10-03-2018, 03:04 PM - انجمن: گردشگری - بدون‌پاسخ

عراق کشوری  عرب زبان درخاورمیانه و جنوب غربی آسیاست، هرچند که تعداد زیادی از جمعیت این کشور را کرد زبان ها نیز تشکیل می دهند.  پایتخت عراق شهر بغداد بوده و این کشور از جنوب با عربستان سعودی، از غرب با اردن و سوریه از شرق با کشورمان ایران و از شمال با ترکیه همسایه است.
کربلا
شهری مذهبی و مقدس برای تمامی شیعیان جهان که تا سال 61 قمری بیابان بزرگی بوده به نام نینوا که البته مردم ان منطقه، نام های دیگری نیز بر روی ان نهاده بودند، اما بعد از سال 61 قمری و رودیداد  عظیم کربلا و قیام امام حسین (ع)، به تدریج مورد توجه شیعیان قرار گرفت تا به امروز که بزرگ ترین میعادگاه شیعیان و دومین میعادگاه بزرگ مسلمانان جهان به شمار می آید.
تور کربلا همه ساله در ایام زیارتی خاص به ویژه تا سوعا و عاشورا  و اعیاد مذهبی مانند عید قربان و ولادت امام حسین در قالب کاروان های زیارتی عتبات برگزار می شود. این تورها در دو نوع  تور کربلا هوایی و تور زمینی کربلا به مسافران ایندیار خدمات رسانی می کنند.
اغلب تور های عتبات  شامل بلیط رفت برگشت، اقامت در هتل به همراه ناهار وشام، ویزای عراق، بیمه مسافرتی، گشت وزیارت به همراه مدیر و مداح مجرب است.
نجف
شهرنجف پس از سوء قصد و کشته شدن اما علی (ع) توسط ابن ملجم  تبدیل به شهری مهم در میان مسلمین جهان تبدیل شد. اهمیت این مکان مذهبی علاوه بر در برگرفتن پیکر پاک امام علی، به واسطه وجود آرامگاه حضرت هود، نوح وصالح نیز در آن می باشد و به همین دلیل است که همواره در مناسبت های دینی مانند ایام ولادت و شهادت یکی از پر رفت و امد ترین مقاصد جهان اسلام به شمار می آید.
تور نجف همواره با بلیط چارتر از مقاصد مختلفی چون کشور عزیزمان ایران صورت می پذیرد.معمولا تور کربلا و تور نجف به صورت گروهی انجام می شود.
اربعین حسینی
اربعین حسینی، 20 صفر و درواقع چهل روز بعد از شهادت امام حسین(ع) است که جزو مهم ترین مناسبت های شیعیان جهان به شمار آمده و همه ساله پر شور تراز سال های قبل برگزار می شود. این مناسک که به نوعی فستیوال مذهبی برای نشان دادن اتحاد و وحدت میان شیعیان تبدیل شده، یکی از بزرگ ترین مراسم پیاده روی جهان نیز محسوب می شود. درواقع پیاده روی اربعین پس از مراسم حج در کعبه، دومین مراسم بزرگ مذهبی در سرتاسر جهان است.
فلسفه پیاده روی اربعین
پیاده به کربلا رفتن به خصوص در ایام اربعین، فلسفه و مضوعیت خاص خود را دارد و از آنجا که پرداختن به ان از همان سال های اولیه پس از شهادت امام حسین در زمره کارهای ثواب قرار گرفته، احادیث و روایات زیادی در باب آن وجود دارد.
به طور مثال، بنا به فرموده امام عسکری (ع)؛ یکی از نشانه های مومن – که در این روایت مقصود شیعه است – زیارت سیدالشهدا درروزاربعین می باشد.
چرا که امام صادق (ع) به یکی از دوستان خود می‌فرماید:
قبر حسین (ع) را زیارت کن و ترک مکن.
پرسیدم: ثواب کسى که آن حضرت را زیارت کند چیست؟
حضرت فرمود: کسى که با پای پیاده به زیارت امام حسین (ع) برود، خداوند برای هر قدمى که برمى‏دارد، یک حسنه برایش نوشته ویک گناه از او محو مى‏فرماید و یک درجه مرتبه ‏اش را بالا مى ‏برد.
سابقه تاریخی پیاده روی اربعین
از جهتی جریان پیاده روی برای زیارت سیدالشهدا در روز اربعین سابقه ای تاریخی نیز دارد. زیارت کربلا با پای پیاده در زمان شیخ انصاری رسم بوده است، ‌اما در برهه ‌ای از زمان به فراموشی سپرده می‌شود که در نهایت توسط شیخ میرزا حسین نوری دوباره احیا می‌شود.
تور اربعین هر ساله حتی در زمان اوج تسلط داعشیان بر بخش هایی از کشور عراق برگزار شده و همواره نیز با استقبال زیادی از طرف مردم رو به رو گشته است. این تورها از چندین هفته جلوتر به صورت گروه های مردمی به صورت پیاده از مرزهای مهران  و سایر مرزهای ایران آغاز شده و در مرز، ویزای عراق برای زائران صادر و بیمه مسافرتی گرفته می شود. گروه های مردمی معمولا توسط یک مدیر کاروان که شناخت کامل نسبت به عتبات دارد، هدایت می شود.

چاپ این بخش

  کویرگردی به سبک ایرانی
ارسال‌شده توسط: hmseo - 10-03-2018, 03:02 PM - انجمن: گردشگری - بدون‌پاسخ

شاید در سالیان اخیر برخلاف گذشته، مردم ایران اهمیت بیشتری برای کویر و کویرگردی قائل می شوند و به همین دلیل آژانس های مسافرتی مختلف، تورهای متعددی از جمله تور کویر یک روزه را به مناطق کویری مختلف برگزار می کنند، اما هنوز هم آنطور که باید و شاید به این طبیعت زیبا پرداخته نمی شود. بهترین زمان برای کویرنوردی، فصل پاییز است، هنگامی که هوا خنک تر شده و باد لطیف پاییزی، چهره ها را نوازش می دهد و دیگر آفتاب سوزان و مردافکن کویر در روز، شما را از پای در نمی آورد و موجب گرمازدگیتان نمی شود، هرچند که هیچ زمانی صفای شب های کویر، جمع شدن دور آتش و رصد ستاره ها را ندارد. کویرگردی به همین آسانی ها که فکر می کنید نیست. اولین موری که باید آن را پیش از سفر رعایت کنید، تهیه وسایل مورد نیاز کویرنوردی است که از همه بیشتر باید روی کفش مناسب کویرنوردی تاکید کرد که تاثیر به سزایی در کیفیت سفر و همچنین سلامتی شما دارد. در زیر چند کویر معروف و پرطرفدار و همینطور سحرانگیز ایران را به شما معرفی می کنیم.
 
کویر مرنجاب کجاست؟
می توان گفت که نام این منطقه کویری در استان اصفهان و در مجاورت شهرستان آران و بیدگل از کاروانسرا و قناتی گرفته شده که به دستور شاه عباس در این منطقه ساخته شده است. تنها نام جزیره سرگردان و دریاچه نمک که از جاذبه های گردشگری کویر مرنجاب هستند، کافیست تا انسان را به کویرنوردی ترغیب کرده و راهی این منطقه و نیز پیوستن به تور کویر مرنجاب نماید. برای اقامت در کویر مرنجاب، اقامتگاه ها و هتل های سنتی مختلفی وجود دارد.
کویر ورزنه کجاست؟
کویر ورزنه است و تپه های شنی غول آسا و عجیب که از باد متولد شده اند. درواقع باد باعث فرسایش پوشش این منطقه که به کویر خارا نیز معروف است شده و ان را به این شکل دراورده است. کویر ورزنه حدود 100 کیلومتر از اصفهان فاصله دارد و وسعت آن چیزی در حدود 17 هزار هکتار است. عددی بزرگ، رعب انگیز و جالب. یکی از دلایل توصیه ما به شما برای انتخاب تور کویر ورزنه، همین مورد است.
کویر کاراکال کجاست؟
شاید اگر واژه تور کویر کاراکال را شنیدید، اولین فکری که به ذهنتان خطور کرده، توری به مناطق آفریقایی یا آمریکای مرکزی بوده است، اما بهتر است بدانید که این منطقه در نزدیکی شهر بافق در استان یزد واقع شده است. علاوه بر تفریحات رایج در کویرگردی و نیز قدم زدن در نخلستان های زیبای کویر کاراکال، یکی از جاذبه های کم نظیر این منطقه، دیدن گونه های مختلف و کمیاب حیات وحش مرکزی ایران است که برخی از آن ها در معرض خطر انقراض قرار گرفته اند.
کویر مصر کجاست؟
یکی از اولین انتخاب های ایرانی ها برای کویرگردی، تور کویر مصر است. هرچند که این کویر از تهران فاصله زیادی دارد، اما این قضیه باعث نمی شود تا گردشگران به خصوص عاشقان کویر در زمان های مناسب کویرنوردی، از سفر به این منطقه چشم بپوشند. از هیجانات خاص این کویر که انتظار مسافران را می کشد، می توان به شترسواری، آفرود و رصد ستارگان اشاره نمود.

چاپ این بخش